همزمان با روز بسیج عشایرنوزدهمین جشنواره فرهنگی ورزشی سوارکاری عشایر آذربایجان شرقی برگزار شد
|
|
بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني، شير مردي که 22 سال در برابر تجاوز ننگين اعراب به خاک ميهن، مردانه مقاومت و ايستادگي کرد و در نهايت با خدعه و نيرنگ از پا در آمد. او راه ابومسلم را پيمود و انديشه هاي مزدک را در سر داشت، بابک ادامه دهنده قيام خرمدينان اصفهان بود که در سر سوداي عظمت دوباره ايران را داشت، با کشته شدن او پيروانش در سراسر ايران به مبارزه با سلطه اعراب مي جنگدند.
مسافت راه كليبر به قلعه با اينكه از 3 كيلومتر تجاوز نمي كند ولي بسيار دشوار است و به هنگام عبور بايد گردنه ها و گذرهاي خطرناكي را پشت سر گذاشت. قبل از رسيدن به دروازه قلعه و ورود به بناي مستحكم دژ بايد از معبري عبور كرد كه به صورت دالاني است و از سنگ هاي منظم طبيعي شکل گرفته و تنها گنجايش عبور 1 نفر را دارد و دو نفر به سختي مي توانند از آن بگذرند. فاصله اين معبر تا باروي قلعه در حدود 200 متر است و مقابل آن قرار دارد. از همين نقطه است كه صعوبت راه و ابهت خاص اين قلعه رفيع و موقعيت خيره كننده آن بيننده را به اعجاب وا مي دارد. امتداد بصري معبر در نهايت به دروازه قلعه ختم مي شود و دقيقاً در راستاي آن قرار دارد كه باعث مي شود ورود هر تازه وارد و سپاهي و غيره از طريق دو برج ديده باني در سمت دروازه ورودي قابل رؤيت باشد.
براي نفوذ به داخل تنها راه ورود دروازه اصلي است و از كوهستان امكان وارد شدن به قلعه وجود ندارد. با گذر از دروازه ورودي و پشت سر گذاشتن بارو، جهت رسيدن به دژ اصلي بايد از گذرگاهي باريك كه حدود 100 متر صعود از ارتفاع را نيز به همراه دارد گذشت تا به مدخل ورودي قلعه رسيد، مسيري صعب العبور كه از يك سمت مشرف به دره اي است با جنگل هاي تنگ و ژرفايي در حدود 400 متر كه به صورت تيغه و ديواره تا قعر دره ادامه دارد.
در تكيه گاه هاي طبيعي اين ديواره ها و چهار جهت بنا چهار جايگاه براي ديده بان ها به صورت نيمه استوانه ساخته شده اند. اينها مقر كوه بانيه ها و سربازاني است كه هر جنبنده اي را تا كيلومترها دورتر، از فراز دره ها و كوهپايه ها زير نظر مي گرفتند. پس از صعود، براي ورود به دژ اصلي از مدخل ديگري با پلكان هايي نامنظم بايد عبور كرد. طرفين مدخل دژ، به وسيله دو ستون كاذب مشخص شده است.
بناي دژ كه دو طبقه و سه طبقه است که پس از ورودي قرار گرفته است و پس از آن تالار اصلي وجود دارد كه اطراف آن را هفت اطاق فرا گرفته است، اطاق هايي كه به تالار مركزي را دارند. در قسمت شرقي دژ تأسيسات ديگري مركب از اطاق ها و آب انبارها ساخته شده است؛ سقف آب انبارها با طاق جناغي و گهواره اي استوار شده اند. محوطه داخلي آنها نيز به وسيله نوعي ساروج غير قابل نفوذ گرديده و به هنگام زمستان از برف و باران پر شده و در تابستان و هنگام مضايق و محاصره ها از آب آنها استفاده مي شده است. در سمت شمال غربي دژ پلكان هايي سرتاسري وجود داشته كه اكنون ويران شده و قسمت هايي از آن بيرون خاك است و تنها راه صعود به بخش هاي مرتفع تر بناست.
از آثار معماري و برخي از سنگ هاي زبره تراش و روش چفت و بست سنگ ها و ملات ساروج و اندود ديوارها از نوعي گچ و خاك مي توان به يقين اظهار داشت كه ساختمان اين دژ و قلعه در روزگار اشكانيان و بخصوص ساسانيان ساخته شده است. در قرون دوم و سوم و تا چند قرن پس از آن مورد تعمير و مرمت قرار گرفته و تغييراتي در آن به وجود آمده و الحاقاتي در بنا ايجاد شده است.
در مورد اشيا و ابزاري كه از قلعه بابك به دست آمده بايد گفت كه نخستين اشيا بدست آمده سفالينه هاي منقوش و لعاب خورده بود كه يك دوره استقرار تا اوايل قرن هفتم هجري را نمايش مي داد. همچنين تعدادي سكه هاي مسي كشف شدند كه برخي از آنها به علت ساييدگي و زنگ خوردگي فراوان غير قابل خواندن است و در بين اين سكه ها برخي مربوط به اتابكان آذربايجان و هزارسيبان (قرون ششم و هفتم هجري) هستند.
به لحاظ سوق الجيشي موقعيت استقرار بنا بر فراز قله به گونه اي ست كه بيست نفر سپاهي قادر بوده اند هجوم يك سپاه صد هزار نفري را مانع شود و تلفاتي هم نداشته باشند، چه تير و كمان و اسلحه معمول زمان را به سربازان و مستحفظاني كه بر بلندي موضع مي گرفتند به جهت بعد مسافت كارگر نمي افتاده است. بدون اين كه قصد اغراق در بين باشد موقعيت مستحكم قلعه و دژ، آن چنان اعجاب انگيز است كه از نبوغ نظامي و آگاهي كامل بنيان گذار آن حكايت مي نمايد. از همين جا بوده است كه بابك خرم دين و يارانش به مدت بيست و چند سال لشكريان عرب را كه به قصد محاصره و سركوب جنبش او آمده بودند در كوه ها سرگردان و با شبيخون هاي خود آنها را از دم تيغ گذرانده و وادار به فرار مي كردند.
به گزارش روز یکشنبه روابط عمومی اداره کل امور عشایر استان، سید محمد حسن آل هاشم مدیرکل امورعشایر استان در این باره گفت: این جشنواره همزمان با آغاز کوچ بهاره عشایر برگزار می شود.
وی افزود: در این جشنواره و در بخش ورزشی سوارکاران زن و مرد عشایر به رقابت با یکدیگر می پردازند که این بخش مورد استقبال مردم به خصوص میهمانان استان های همجوار می باشد.
آل هاشم گفت: در بخش فرهنگی نیز نمایشگاهی از نحوه زندگی عشایر، سنت و آیین عشایری در محل جشنواره برپا خواهد شد تا بازدیدکنندگان بیشتر با فرهنگ و رسوم عشایر آشنا شوند.
وی بیان کرد: در کنار این جشنواره فرهنگی ورزشی فرآورده های لبنی، صنایع دستی، نان و آش سنتی تولید عشایر نیز به مردم عرضه خواهد شد.
آل هاشم گفت: نوزدهمین جشنواره فرهنگی ورزشی عشایر استان با همکاری مسوولین استانی و شهرستانی به خصوص استانداری آذربایجان شرقی، فرمانداری کلیبر، اداره ورزش و جوانان استان و اتحادیه تعاونی های عشایری برگزار خواهد شد.
علی دایی با شکایت از تویوتا باری دیگر در صدر اخبار رسانه ها قرار گرفته است. علی دایی پس از تصادف شدید قبل از عیدش در اتوبان اصفهان ، کاشان به طوری معجزه آسا خطری بزرگ را پشت سر گذاشت. او پس از این سانحه شرکت خودروساز ژاپنی را به دلیل باز نشدن کیسه های هوای خودرو در افزایش یافتن شدت تصادف مقصر می داند. این تصاویر نگاهی است به همه خودروهایی که ستاره فوتبال ایران با آنها در ۲۰ سال گذشته در محافل فوتبالی حاضر شده است.

این رنو ۵ قدیمی را دایی زمانی خریده بود که برای اولین بار
به تیم ملی دعوت شد

علی دایی پس از بازگشت از اروپا ، در سال های نخست بازی
دوباره در پرسپولیس با این بی ام و در محافل فوتبالی حاضر می شد

بنز یکی از ماشین هایی بود که دایی همیشه علاقه خاصی به
آن داشته . او سال ها این خودرو را سوار می شد تا روزهای پایانی فوتبالش

پورشه پانامرا را دایی در سال دوم حضورش در پرسپولیس خرید.
خودرویی که حتی بازیکنان پرسپولیس هم روز اول صف کشیده بودند تا از تماشایش لذت
ببرند!

این پرادوی زیبا ، همان خودرویی است که دایی با آن چپ کرده ۵
سالی هست که علی آقا این ماشین را در خانه دارد .
روزهای پایانی نمایشگاه کتاب است و جامانده ها سعی میکنند این
چند روز باقی مانده را دریابند. خیلیها بدشان نمیآید از چند و چون کتابهای
پرفروش سر در بیاورند تا در این فرصت کم، یک راست به سراغ اصل مطلب رفته باشند.
برای همین گشتی زدیم در میان راهروهای نمایشگاه و از برخی غرفههای جبهه فرهنگی
انقلاب سراغ پرفروشهایشان را گرفتیم. اگر به سلیقه کتابخوانها و بازدید کنندگان
هفته اول نمایشگاه اعتماد دارید، گزارش زیر میتواند به کارتان بیاید. از آنجا که
معمولا بازدیدها از راهروهای ابتدایی شبستان آغاز میشود و خستگی و شلوغی مجال
نمیدهد تا خیلی از غرفههای پایانی دیده شود، این گزارش را از انتهای شبستان آغاز
کردیم. البته بجز غرفه کتب مخصوص مادر سادات(س) که خودشان در صدر عالم امکان جای
دارند و گزارش غرفه کتب مربوط به ایشان در صدر این گزارش.
سلامی به مادر خوبی ها در غرفه ویژه حضرت
زهرا(س)
در اوایل شبستان و تقریبا در مرکز سالن غرفه ای قرار گرفته
است که به صورت ویژه به فروش کتابهایی درباره حضرت فاطمه زهرا(س) می پردازد. «تنها
یادگار»، «فاطمه الزهرا(س)، سرور دل پیامبر(ص)»، «قصه مدینه» و «کلیات صحیفه
فاطمیه» از کتابهای پرفروش این غرفه در طول نمایشگاه بوده است.
اگر به این غرفه
سر بزنید می توانید از تخفیف ۵۰ درصدی کتابهای آن استفاده کنید.
وقتی در نشر شاهد شاهد از غیب می
رسد!
غرفه انتشارات شاهد در انتهای شبستان واقع شده است. کتاب «من
مادر مصطفی» که در روز سوم نمایشگاه رونمایی شده است و شامل خاطراتی درباره شهید
احمدی روشن است پرفروشترین کتاب این غرفه بوده است.
این کتاب را رحیم
مخدومی، نویسنده سرشناس و انقلابی آماده چاپ کرده است. دو عنوان کتاب هم از داوود
امیریان جزو پرفروشهای انتشارات شاهد هستند؛ کتاب داستان بهنام و ترکشهای ولگرد
همان کتابهای پرفروش امیریان هستند. البته نباید از مجموعه کتابهای قصه فرماندهان
که هر سال جزو پرفروشهای این غرفه است غافل شد. این مجموعه از زمانی که ۵ جلد از
آن چاپ شده بود تا الان که به بیش از ۲۰ جلد رسیده مورد استقبال بوده
است.
سید مرتضی آوینی را باید در غرفه واحه
جست!
غرفه انتشارات واحه خیلی ساده و جمع و جور است. مجموعه کتابهای
شهید آوینی به سادهترین شکل روی میز چیده شدهاند و طبق گفته مسئول غرفه تا حالا
هم خوب مورد استقبال قرار گرفتهاند.
«فتح خون» و «توسعه و مبانی تمدن غرب»
دو کتابی است که علاقهمندان شهید آوینی بیشتر از آنها استقبال
کردهاند.
غرفه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
و کتابی که تمام شده اما هنوز خوب میفروشد!
غرفه این انتشارات با
کتاب «شرح اسم» که زندگینامه مقام معظم رهبری است، سر زبانها افتاد. اگرچه این
کتاب در همان یکی دو روز اول تمام شد اما مسئولین غرفه هنوز هم از علاقهمندان این
کتاب ثبت نام می کنند و بعد از نمایشگاه بدون دریافت هزینه پستی کتاب را ارسال
خواهند کرد.
اما بجز این کتاب، «چریکهای فدایی خلق ۱ و ۲» نیز جزو کتابهای
پر فروش این غرفه است. کتاب سه جلدی «سازمان مجاهدین خلق، پیدایش تا فرجام» هم خوب
فروش رفته است. دو کتاب «قحطی بزرگ» و «بسترهای تاسیس سلطنت پهلوی» هم از جمله
کتابهای پرفروش این انتشارات است.
در غرفه
صهبا بوی عشق میآید از این جهاد فرهنگی
موسسه ایمان جهادی که
کتابهایش را با عنوان «صهبا» منتشر میکند در راهروی ۲۸ قرار دارد. زندگی نامه
مرحوم والی با نام «تا خمینی شهر» از کتابهای پرفروش این غرفه است. «انسان ۲۵۰
ساله» و «دغدغه های فرهنگی» هم از دیگر کتابهای این غرفه است. ناگفته نماند که چند
عکس زیبا از مقام معظم رهبری هم هدیه کسانی است که از این غرفه خرید
کنند.
هنوز صدای ناله به گوش میرسد از
غرفه موزه عبرت!
غرفه این انتشارات با دکور جلب توجه کننده و صدای
فیلم مستندی که از آن پخش میشود در انتهای راهروی ۲۸ قابل تشخیص است. دو کتاب
«ساواک شاگرد موساد» و «شکنجه گران می گویند» جزو کتابهای پرفروش این غرفه در
نمایشگاه امسال بوده است.
این غرفه دو کتاب طنز تلخ هم به نمایشگاه آورده
است که کم مورد استقبال قرار نگرفته: «خنده ای به رنگ رنج» و «تلخند زندگی» که شامل
خاطرات طنز زندانیان در چنگال ساواک است. فکر میکنید واقعا میشود از آن دوران،
خاطره طنزی هم داشت؟ شاید این دو کتاب بتوانند جواب این سوال را
بدهند.
موسسه اشراق حکمت؛ تصویری شفاف از
یک سراب
این انتشارات دیر اقدام کرده است و به همین دلیل موفق نشده
غرفه دریافت کند اما در اواسط راهروی ۲۸ یک جای تنگ و یک میز کوچک به آنها دادهاند
تا سه جلد از جدیدترین کتابهایشان را نمایش دهند. کتاب «سراب سیاست» که کارنامه
موسوی خوئینی ها را مرور میکند، میتواند در همین غرفه نیم بند توجهتان را جلب
کند. این کتاب اگرچه از دوشنبه به نمایشگاه آمده اما در همین زمان کم خوب مورد
استقبال قرار گرفته است.
سوره مهر؛ غرفه
پرفروش ترین ها
غرفه سوره مهر تقریبا در مکان همیشگیاش قرار دارد،
انتهای راهروی ۲۷. «نور الدین پسر ایران» و «پایی که جاماند» توانستهاند برای
اولین بار «دا» را جا بگذارند و فروششان در نمایشگاه از آن پیشی بگیرد؛ اگرچه هنوز
تا رسیدن به فروش کلی «دا» راه زیادی دارند. مجموعه شعر «نامههای کوفی» سعید
بیابانکی هم از پرفروشهای سوره مهر است.
رمان ۶ جلدی «جاده جنگ» هم علی رغم
حجیم بودنش توانسته است نظر اهالی کتاب و ادبیات را جلب کند. «خاطرات عزت شاهی»،
«کوچه نقاش ها» و «مهمان صخره ها» از دیگر کتابهای پرفروش این انتشارات در نمایشگاه
بیست و پنجم بوده است. مسئول غرفه با اشاره به پرس و جوی مراجعه کنندگان می گوید که
اگر کتاب «پایتخت فراموشی» محمد حسین جعفریان به نمایشگاه میرسید حتما جزو پرفروش
ها میشد؛ این کتاب سفرنامه جعفریان به افغانستان است.
در غرفه مرکز اسناد سند رو میکنند!
غرفه
مرکز اسناد در چهار راه میانی راهروی ۲۵ است. کتاب «تکیه گاه» که مواضع هاشمی
رفسنجانی در فتنه ۸۸ را بررسی کرده است پرفروش ترین کتاب این غرفه است. «مهدی کروبی
در مدار سقوط»، «سرگذشت من با مجاهدین»، «نقشه راه» و «صهیونیسم مسیحی» از دیگر
کتابهای پرفروش غرفه مرکز اسناد انقلاب اسلامی در نمایشگاه است.
کانون اندیشه جوان؛ یک سبد اندیشه برای یک نسل
جوان
غرفه کانون اندیشه جوان در راهروی ۲۴ واقع است. کتاب «مسئله
پوشش» که درباره حجاب است، پرفروش ترین کتاب این غرفه بوده است. مجموعه کتابهای
«دخترانه» هم خوب فروش رفته است و از این مجموعه هم کتاب «زن منهای مرد» که راجع به
اختلاط زن و مرد است بیشتر مورد پسند واقع شده. «راز شهرت صادق هدایت» نوشته
محمدرضا سرشار مثل همیشه جزو پرفروشهای این غرفه است. کتاب «ولایت فقیه، مبانی ادله
و اختیارات» هم آنقدر مورد استقبال قرار گرفته است که کلا چاپش در همان روزهای
ابتدایی نمایشگاه تمام شود.
عماد فردا؛ بی
سر و صدا اما پرکار و با نشاط
انتشارات عماد فردا با رو کردن کتاب
«حاجی بخشی» مورد توجه قرار گرفت. کتابی که طبیعتا خوب فروش رفته است. «نصرالله»،
«از معراج برگشتگان»، «فانوس کمین» و کتاب «زود پرستو شو بیا» از دیگر کتابهای
پرفروش این غرفه در طول نمایشگاه بوده است.
فاتحان؛ نشری برای فتح جوایز
نشر فاتحان
که غرفه اش در راهروی ۲۲ است، خیلی اهل تبلیغ نیست اما کتابهای خوبی را به
نمایشگاه آورده است و با این کتابها خیلی از جوایز جشنوارههای دفاع مقدس را درو
کرده است. پرفروش ترین کتاب این غرفه «سرباز سالهای ابری» نوشته قاسم یاحسینی است.
کتابی که به خاطرات عبدالحسین بنادری می پردازد؛ این فرد مسئول عملیات سپاه آبادان
بوده و فرماندهی نیروهای ایرانی در زمان محاصره آبادان را به عهده داشته
است.
جدای از محتوای خواندنی، طرح جلد این کتاب خیلی جالب و دیدنی است. برای
دیدن این طرح جلد هم که شده سری به این غرفه بزنید.
سپیده باوران؛ سپیده ای در افق هنر
انقلاب
انتهای راهروی ۱۹ غرفه سپید باوران قرار گرفته است. این غرفه
کتابهای خوبی از شاعران جبهه فرهنگی انقلاب را ارائه کرده است. کتاب «هی شعرِ تر
انگیزد» که مجموعه شعر طنز سعید بیابانکی است خوب مورد توجه واقع شده است. مجموعه
شعر جلیل صفر بیگی هم جزو پرفروشهای این غرفه است.
روایت فتح؛ روایتی که همچنان خواننده
دارد
در راهروی ۱۸ غرفه انتشارات روایت فتح را خواهید دید. کتابهای
معروف این انتشارات هنوز خوب میفروشند. مجموعه کتابهای «نیمه پنهان ماه/ به روایت
همسر شهید» و «اینک شوکران» خیلی خواستار دارند و از خود اینها هم کتابهای شهید
چمران از نیمه پنهان ماه و شهید مدق از اینک شوکران بیشتر فروش
رفتهاند.
امسال غرفه انتشارات ساقی با روایت فتح یکجا نیست و برای پیدا
کردن کتابهایی درباره جنگ نرم، رسانه و سینما باید یک راهرو بیشتر راه بروید و به
غرفه انتشارات ساقی برسید.
نشر معارف
پاتوقی است برای اهل معرفت
دکور زیبای نشر معارف که با عنوان پاتوق
کتاب شناخته شده است در راهروی ۱۶ واقع است. کتاب «یوسرائیل» که از اسمش پیداست
موضوعش چیست یکی از پرفروشهای این غرفه است. «گفتمان مبارزه» که درباره اندیشه
سیاسی امام خمینی(ره) است و مجموعه کتابهای «پرسش و پاسخ های دانشجویی» از دیگر
کتابهای پرفروش پاتوق کتاب است.
این انتشارات با مجموعه کتابهایی خیلی جالب
و خواستنی با عنوان «گنجینه» به نمایشگاه آمده که خیلی خاطرخواه پیدا کرده است.
قرآن، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، رساله مقام معظم رهبری و دیوان حافط عناوین این
مجموعه را تشکیل میدهند که در قطع و ابعادی جدید و جذاب و با گرافیکی جوان پسند
آماده فروش است. البته بدانید که نهج البلاغه و صحیفه سجادیه این مجموعه تمام شده
است.
تکا؛ محفل شاعران و نویسندگان
ایرانی
راهروی ۱۳، غرفه ۱۹ محل انتشارات تکا است. در این غرفه
میتوانید یک دل سیر ادبیات ایرانی بنوشید! کتاب «سوره انگور» که مجموعه شعرهای
علیرضا قزوه است از جمله پرفروشهای تکا در نمایشگاه بوده. «جسمم غزل است» از
بهمنی، «واران» از جلیل صفربیگی، «گنجشک های معبد انجیر» از علیرضا بدیع و «کفران»
از محمدکاظم کاظمی از دیگر کتابهای پرفروش نشر تکا بوده است.
امینان؛ سرودن در غربت
غرفه انتشارات
امینان خیلی غریبانه در راهروی ۷ قرار گرفته است. کتابهای گروه فرهنگی شهید هادی
را در این غرفه میتوانید پیدا کنید. «سلام بر ابراهیم» کتاب خاطرات شهید ابراهیم
هادی، «شاهرخ؛ حر انقلاب اسلامی» و سایر کتابهای این گروه جزو پرفروش ها بوده است
و حسابی طرفدار دارد.
انجمن قلم
غرفهای برای انجمن قلم به دستان مسلمان
انتشارات انجمن قلم در
راهروی ۸ قرار دارد. شراب خانگی «مهرداد اوستا» که چند روزی هست تمام شده است جزو
کتابهای پرفروش این غرفه بوده و مجموعه آثار سپیده کاشانی، کتاب «عشق » مریم مغانی،
«قصه های هزار و یک شب» داریوش عابدی و دیوان کامل نیما یوشیبج هم با استقبال خوب
مخاطبان مواجه شده است.
سلمان
پاک؛شهرستانی در دل ادبستان
کتابهای موسسه تازه پا گرفته «شهرستان
ادب» را غرفه سلمان پاک ارائه میکند. آنطور که بچه های غرفه میگویند علی رغم
ناشناخته بودن ولی استقبال از کتابها خیلی خوب است. «صبح بنارس» قزوه و کتاب «چمدان
های قدیمی» او جزو پرفروش ترین ها هستند که البته دومی تمام شده است و قرار است
دوباره به روزهای پایانی برسد. «بی خبری ها»ی میلاد عرفان پور و «سکوت کاهگلی» رضا
شیبانی هم خوب فروش رفته اند.
بوستان کتاب؛
بوی معرفت آید از این بوستان
غرفه بوستان کتاب در همان اوایل شبستان
قرار دارد و کتابهایی با زمینه دینی و معرفتی (البته در قالبهایی مختلف) منتشر
میکند. کتاب «الهی نامه» علامه حسن زاده آملی به همراه دیگر کتابهای ایشان جزو
پرفروش های این غرفه است. «آیین همسرداری» آیت الله امینی، «فروغ ابدیت»، «شیعه در
اسلام» علامه طباطبایی به همراه سایر کتب ایشان هم در همین دسته قرار می
گیرند.
کتابهای «آنچه یک جوان باید بداند» هم توانسته چشم جوانان مراجعه
کننده به این غرفه را بگیرد.
منبع: رجا
در مورد فلسفه و نفس برگزاری نمایشگاه کتاب دیدگاههای متفاوتی
وجود دارد. برخی ها مثل دولتی ها آن را بسیار مفید و بزرگترین رویداد فرهنگی ایران
می دانند. برخی نیز آن را بزرگترین رویداد ضد فرهنگی می دانند. برخی هم نگاهی بینا
بین دارند یعنی معتقدند نمایشگاه باید برگزار شود ولی کارکردش باید عوض شود. در
مورد دسته اول که زیاد دیده و شنیده ایم که نمایشگاه کتاب میعادگاه فرهنگ دوستان و
کذا و کذا! در این مجمل به نگاه دوم و سوم می پردازیم:
دسته
دوم
سید مهدی موحد از فعالان عرصه توزیع کتاب در این باره معتقد
است: " در مورد بعضی از بدیهیات بسیار گفته و نوشته شده است و دست اندرکاران آن قدر
نسبت به آن بی تفاوت بوده اند که به قول مقام معظم رهبری دوباره گفتن درباره شان
لغو به نظر می رسد. یکی از این بدیهیات، برگزاری نمایشگاه های کتاب به ویژه
نمایشگاه کتاب تهران و تأثیرات آن بر چرخهٔ توزیع و کتابفروشی هاست. تأثیرات منفیِ
بدیهی که بسیاری آن را می دانند اما متأسفانه به آن بی توجهند!
در
«بازاریابیِ استراتژیک» یکی از موضوعاتِ موردِ توجه، ایجادِ امکانِ امتحانِ محصول
یا خدمات برای مشتری جهت ایجاد انگیزه برای خریدِ آن محصول یا استفاده از آن خدمات
است. نمایشگاه کتاب می تواند بهترین فرصت برای ایجاد این موقعیت و آشتی دادن کتاب و
مخاطبینِ آن باشد؛ به این نحو که بر اساس تمام اتفاقات ممکن مثل حضور تمام ناشرین،
برگزاری برنامه های مختلف جنبی، تخفیف ها و حتی جوگیری های عمومی بشود مخاطب را در
این وادی به اصطلاح نمک گیر کرد و شیرینی آن را به او چشاند تا دائم بتواند از این
«جویبار دائمی»( عبارت از حضرت آقاست) بهره ببرد. (هرچند این اتفاقات باید بتواند
بصورت دائمی و کم کم در تمام جامعه صورت پذیرد.)
اما نَمایشگاه کتاب تهران
یک فرصت بزرگ است که به شکلی نامحسوس به یک تهدید بزرگ فرهنگی تبدیل شده است. این
تغییرِ کارکرد شاید به خاطر نشناختنِ صحیحِ این فرصت و بایدها و نبایدهایش باشد،
شاید هم به خاطر تجاهل به آن.
اما اکنون با فراموش کردن ضرورتِ پایداریِ
چرخهٔ توزیع و کمک به ادامهٔ حیات نمایشگاه کتاب تهران به شکلِ فعلی، با ارضاء و
سیراب کردنِ کاذب مخاطب، عملاً شریان های اساسی این جویبار دائمی مسدود می شود و آن
را به مردابی خوش آب و رنگ تبدیل می کند. تا حدی که حتی مشتریان دائم کتاب یک سال
منتظر می مانند تا بتوانند در چنین نمایشگاهی تمام احتیاجات فرهنگیِ خود را تهیه
کنند. این بدان معنی است که شبکهٔ آب رسانیِ این جویبار در تمامِ کشور، مصرف
کنندگان خود را از دست می دهد و شیرهای آن یکی یکی برای همیشه بسته می شود. یا
نهایتاً آب زلالِ آن را به سمت محصولاتِ سخیف دیگر هدایت می کند و در نتیجه سیرِ
حرکتِ فرهنگیِ جامعه در گذر زمان متوقف می شود و رشدِ سنیِ افراد نیز در سطحی نازل
نگاه داشته خواهد شد.
هزینه های کلانی که می تواند به مرور یکی از عناصرِ
اصلیِ رشدِ همه جانبهٔ اجتماعی را با سرعتی مناسب توسعه بخشد، اکنون به جای آن که
بدنهٔ رنجورِ این حوزه را درمان کند، به یکی از بهترین شیوه ها جهت تزریق مُسکن
تبدیل شده است."(۱)
آقای حسام الدین مطهری روزنامه نگار در حوزه کتاب و مدیر
سایت خانه کتاب اشا نیز دیدگاه های جالبی در مورد نفس برگزاری نمایشگاه کتاب و
پرداخت یارانه برای کتاب و انتشارات های دولتی دارد:
" هیچ تومورِ بدخیمِ
سرطانی با قرصِ آنتی بیوتیک از بین نمی رود. ممکن است برایِ خوراندنِ قرصِ آنتی
بیوتیک به بیمارِ مبتلا به تومور، جشن بر پا کنیم، یا هفته ای خاص را به اسمش موسوم
کنیم. اگر فکر می کنیم با این روش بیمارمان شفا می گیرد، یا شارلاتانیم
یا...!
دولتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران طیِ سی سال به تمامِ مردم یارانهٔ بی
حساب و کتاب پرداخت کرد. بالأخره بعد از سی سال صدایِ همه در آمد. برایِ ایجادِ
تغییر در این روندِ ناصحیح، برنامه ریزیِ کلان، محاسباتِ بلندبالا و اطلاع رسانیِ
عظیم آغاز شد. بعد از حدودِ پنج سال مرحلهٔ اولِ جراحیِ اقتصادی عملی شد. پنج سال
برنامه ریزی، برایِ اولین مرحلهٔ تغییر!
تاکنون بیست و چهار نمایشگاهِ بزرگِ
کتاب در تهران برگزار شده است. تاکنون نوزده هفتهٔ کتاب در ایران بر پا شده است.
میلیاردها تومان صرفِ برگزاریِ هر یک از این نمایشگاه ها و مراسم شده است. حاصلِ
این همه هزینه و تبلیغاتِ بسیارِ آن در این جملهٔ وزیرِ ارشاد هویدا است: «میزان
سرانهٔ مطالعه در کشور کم است.»
کتاب نخوانی در ایران اثرِ جادویِ یک شبهٔ
یک جادوگر نیست. این قطار از کیلومترها دورتر از ریل خارج شده است. برگرداندنِ
دوبارهٔ آن به ریل هم، با جادوگری، جشن بازی، بازارِ مکاره علم کردن و از تویِ کُتِ
جادویی پول به این و آن دادن، عملی نیست.
بگذارید رو راست باشم. در جایگاهِ
روزنامه نگارِ حوزهٔ کتاب، مصرانه عقیده دارم برپاییِ نمایشگاهِ کتاب و هفتهٔ کتاب،
دقیقاً شبیهٔ خوراندنِ قرصِ آنتی بیوتیک به بیمارِ مبتلا به تومورِ سرطانی
است.
اگر از من بپرسند «راهِ حلِ معضلِ کتاب نخوانی چیست؟» پاسخ را این طور
شروع می کنم:
آقایان! خانم ها! ما نیازمندِ جراحیِ فرهنگی هستیم. برایِ
گسترشِ کتاب خوانی در کشور، باید صبور باشیم. برنامه ریزیِ صحیح و دقیق، اعتقاد به
آزادیِ فکر، خالی کردنِ میدان برایِ بخشِ خصوصی و به اندازهٔ همهٔ این ها «جرأت»،
لوازمِ دیگرِ این جراحیِ فرهنگی است. وقتی این ها فراهم شد، لازم است شش کار انجام
دهیم:
یک: همهٔ نمایشگاه هایِ کتاب (اعم از بین المللیِ تهران و شهرستان) از
زمانِ اجرایِ جراحی تعطیل خواهد شد. فکر می کنید چیزِ مهمی را از دست می دهیم؟
اشتباه فکر می کنید.
بیایید اتفاقاتِ نمایشگاهِ کتاب را مرور کنیم: مهم ترین
رویداد برایِ ناشران، هر سال به آن ها کمک می کند تا بخشِ عمدهٔ سرمایه شان را
برگردانند. این اتفاق، ناشران را تنبل می کند. وقتی ناشر بابتِ برگشتِ سرمایه مطمئن
است، دیگر خود را برایِ بازاریابی، توزیع و تبلیغِ کالایِ تولیدی اش به زحمت نمی
اندازد. این یعنی مریض کردنِ بخشِ تولید! وقتی ناشر به توزیع مشتاق نباشد، به کتاب
فروشِ شهرستانی رویِ خوش نشان نمی دهد و می گوید: «نقد بپرداز تا باهات معامله
کنم.» در این زمان، کتاب فروشِ شهرستانی حق دارد از ادبیات، اندیشه، روان شناسی،
دین و… بیرون بزند و به کتابِ کمک درسی پناه ببرد.
اما این تمامِ ماجرا
نیست. بعد از این که اغلبِ کتاب فروشانِ شهرستانی تصمیم می گیرند به کتابِ کمک درسی
پناه ببرند و این گونه سودآوری شان را تضمین کنند، کتاب خوانانِ شهرستانی در
اردیبهشت ماه عازمِ تهران می شوند تا به اندازهٔ یک سال هر کتابی که دوست دارند از
نمایشگاهِ بین المللیِ تهران بخرند. وقتی عزیزانِ شهرستانی مشغولِ پرداختنِ سود به
ناشرانِ تنبل اند، کتاب فروشانی که هنوز به دامانِ کمک درسی ها پناه نبرده اند، تا
مرزِ بیچارگی پیش می روند؛ چون نمی توانند به کسی تخفیف بدهند. دلیلش روشن است: آن
ها نقد می خرند.
حالا تصور کنید نمایشگاه هایِ استانیِ کتاب با کتاب فروشانِ
شهرستانی چه می کند.
نمایشگاهِ کتاب، چرخهٔ توزیعِ کتاب را معیوب می کند.
این بلایِ همچون «خود ارضایی» را -که کم فایده و پرعوارض است- باید هرچه زودتر کنار
گذاشت. تمامِ هزینهٔ مربوط به این «خود ارضایی» باید فوراً صرفِ پرداختِ کمکِ مالی
به کتاب فروشانِ شهرستانی شود. همهٔ شهرهای ایران باید کتاب فروشیِ (واقعی) داشته
باشد. اعطایِ وامِ کم بهره به متقاضیانِ ایجادِ کتاب فروشی، جایگزینِ مناسبی برایِ
بازارِ مکارهٔ کتاب (نمایشگاه کتاب) است.
دو: کلیهٔ جوایزِ ادبیِ دولتی باید
فوراً تعطیل یا اصلاح شود. هیچ یک از جوایزِ ادبیِ ایران بر آمارِ فروشِ کتاب ها
تأثیرِ مطلوب ندارد. فضایِ جوایزِ ادبی، مبتلا به انواعِ بیماری است. داوری در این
جوایز نظام مند نیست و همواره بین گروهی ثابت در چرخش است. جوایزِ دولتی عمدتاً
برایِ «برگزار شدن» برگزار می شوند. این جوایز، برآمده از فضایِ مطالعاتی نیستند،
بلکه می کوشند خود را به فضایِ مطالعاتی تحمیل کنند و موفق نمی شوند. مردمِ عادی
برایِ این جوایز اهمیتی قائل نیستند. جوایز باید محصولِ جوِ نشر و مطالعه باشد، نه
باری بر آن ها. باید تا زمانِ رسیدن به این جو، پولِ بی خودی هدر نرود.
سه:
هفته هایِ کم بازده (و شاید بی بازدهِ) کتاب باید تعطیل شوند. قطعاً این هفته ها
هیچ تأثیرِ ماندگاری ندارد. اگر این گونه نبود، بعد از نوزده سال می توانست با به
رخ کشیدنِ آمارِ سرانهٔ مطالعه از خود دفاع کند. تا زمانی که این هفته ها بی اثر
است، باید هزینهٔ آن را صرفِ ایجاد و افزایشِ رسانه هایِ مستقلِ کتاب کرد. مستقل،
مستقل، مستقل؛ نه تحتِ امر.
رسانه قدرت دارد مطالعه را مهم کند و مهم جلوه
دهد. صفحاتِ ناچیزی که امروز در روزنامه ها به کتاب می پردازند، اغلب صحنهٔ خاله
بازی و بده و بستان اند. باید رسانه ای به میان بیاید که دقت و جسارتش در بررسیِ
مسائلِ حوزهٔ کتاب تا اندازه ای باشد که نویسنده، مترجم، ناشر و کتاب خوان را سرِ
ذوق بیاورد. رسانه قدرت دارد تا به هر یک از این ها شأن و اعتماد به نفس بدهد. وقتی
این ها ببینند کارشان جدی و چالشی بررسی می شود، قطعاً برایِ بهتر شدن گامِ بلندتر
برمی دارند. کتاب نیازمندِ رسانهٔ تخصصی و مستقل است.
چهار: همهٔ
مؤسساتِ نشرِ دولتی (به جز مراکزِ تخصصی و تحقیقاتی) باید برایِ همیشه تعطیل شوند.
ناشرانِ دولتی، مخلِ فعالیتِ بخشِ خصوصی اند. از آن جا که این مؤسسات دائم دهان به
پستانِ بیت المال دارند، حتی یک لحظه به تولیدِ مناسب، توزیعِ درست و تبلیغِ مؤثر
فکر نمی کنند. نمی دانند از کجا می خورند و برای شان مهم نیست آن چه خورده اند را
چه می کنند. از همهٔ امتیازها بهره مندند و راه را به رویِ ناشرانِ خصوصی می
بندند.
باید فضا برایِ نشرِ خصوصی باز شود. باید بگذاریم بعد از سی سال،
خودِ مردم ناشرِ اندیشه باشند.
پنج: ممیزیِ کتاب باید قانون مند و چهارچوب
دار شود. بر آن ها که از دور دستی بر آتشِ کتاب دارند پوشیده نیست که ممیزیِ کتاب
در ایران مثلِ سوراخی است که صبح فیل از آن رد می شود اما شب مورچه تویش گیر می
کند. کتاب هایی که با تلفنِ یک آشنا مجوز می گیرند، کتاب هایی که بی دلیل در ادارهٔ
کتاب خاک می خورند و مواردی از این دست برایِ ما خاطره ها
دارند.
شش: در همهٔ شهرهای ایران کتابخانه ها باید به مراکزِ فرهنگی
تبدیل شوند. کتابخانه باید قلبِ فرهنگِ شهر باشد. کتابخانه باید محلِ جشن، سالنِ
سمینار، میزبانِ جلسهٔ نقد و… باشد.
در صورتی که این شش خوان را بگذرانیم،
می توانیم به تحولی در حوزهٔ کتابخوانی امیدوار باشیم. ده سال زمان نیاز داریم تا
این بچه ببالد و بزرگ شود. اگر بعد از ده سال نشانه هایِ تحول پدیدار نشد، نگارندهٔ
این سطور را به بند بکشید و بعد جار بزنید که می خواهیم یک کذاب را اعدام
کنیم.
آقایان! خانم ها! بعد از چند سال کار در حوزهٔ کتاب، به حقیقتی تلخ
ایمان آورده ام: «کتاب برایِ مسئولان مهم نیست.» امروز این ها را نوشتم، اما می
دانم در میانِ مسئولان آدمِ پرجرأتی که به چنین کاری دست بزند وجود ندارد. این طوری
جانِ من هم در امان است!
گذشتن از آن شش خوان، کارِ هر کس نیست. آدم هایِ
کاربلد باید فرمان را دست بگیرند. شاید این هفتمین خوان
باشد."(۲)
دسته سوم
اما آقای حسین فتاحی از فعالان
عرصه کتاب و کتابخوانی که از دسته سوم هستند عقیده دارند:
"نمایشگاهِ کتاب
در ایران با نمایشگاه های کتاب در دنیا متفاوت است. در جاهایی مثلِ اروپا، امریکا،
حتی در کشورهایی مثلِ روسیه، پاکستان و چین، سیستمِ توزیع در اختیارِ مردم است و به
گونه ای است که مشکلِ خریدِ کتاب و مشکلِ ویترین ندارند.
اما در ایران
سیستمِ توزیعِ کتاب بسیار سنتی است؛ کتاب فروشی های ما عمدتاً در خیابانِ انقلاب
جمع شده اند و همهٔ مردمِ تهران برای خریدِ کتاب در کلان شهری به این بزرگی باید به
این نقطهٔ شلوغ بیایند، آن هم در کتاب فروشی های پراکنده. استان ها همین را هم
ندارند. کتاب فروشی های استان ها بیش تر نوشت افزارفروشی هستند. به همین دلیل برای
جمعیتِ چهل میلیونیِ بزرگ سال که خوانندهٔ کتاب های بزرگ سال هستند، تنها می توانیم
تیراژِ دو هزار را داشته باشیم. دلیلش این است که ما نمی توانیم کتاب را در دست رسِ
مردم قرار بدهیم.
به همین دلیل نمایشگاهِ کتاب فرصتی است که در مدتِ برپاییِ
آن مردم مطمئن باشند که می توانند به همهٔ ناشرین دست رسی داشته باشند. این امر
باعث شده است نمایشگاهِ کتابِ تهران به صورتِ یک فروشگاه بزرگ در بیاید، نه
نمایشگاهی که بتوانیم صنعتِ نشرِ کشور و توان مندی های آن را نشان
دهیم.
محلی که تا به حال نمایشگاه ها در آن برگزار می شده است، مناسبِ
نمایشگاه های صنعتی بوده و نمایشگاهِ فعلی در مصلا است، در نتیجه نمایشگاهِ
استانداردی برای عرضهٔ کتاب نداریم.
فکر می کنم اگر مشارکتی از چند ارگانِ
بزرگِ کشور صورت گیرد (جاهایی مثلِ شهرداری، وزراتِ فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و
پرورش و حتی تجارِ بزرگ) معضلِ کتاب حل می شود. مثلاً شهرداری امکاناتِ رفاهی در
اختیارِ تجار قرار دهد و از بعضی عوارض و مالیات ها بگذرد، تسهیلاتی قرار دهد که
آدم های پول دار به دنبالِ تأسیسِ پاساژهای کتاب بروند.
وزارتِ ارشاد هم وام
هایی در اختیارِ کتاب فروش ها قرار بدهد که متمرکز شوند. دیگر این که این چند
میلیارد بنِ کتابی را که هر سال توزیع می شود و معلوم نیست چگونه صرف می شود،
متمرکز کنند و هر سال در یکی از ساختمان های بزرگ، یکی از نمایشگاه های کتاب را
بسازند، به این امید که حداقل ده سال بعد بگوییم ما ده نمایشگاهِ دائمیِ کتاب یا ده
محلهٔ بزرگِ کتاب داریم یا بیست سال بعد بیست نمایشگاه داریم. آن موقع می توانیم
توقع داشته باشیم که نمایشگاهِ کتابِ ما استانداردهای جهانیِ نمایشگاهِ کتاب را
داشته باشد.
در شرایطِ فعلی اصلاً نمی توانیم از مسئولانِ نمایشگاه توقع
داشته باشیم که استاندارهای جهانی را در برگزاریِ نمایشگاه اجرا کنند چرا که این جا
نمایشگاهِ کتاب نیست. اصلاً ناشرین و مردم می آیند به این نیت که با یک فروشگاهِ
بزرگ کتاب روبه رو هستند."(۳)
در همین راستا محمد طلوعی نویسنده جوان
کشورمان می گوید:" در حال حاضر حالتِ فروشگاهیِ نمایشگاهِ کتاب بر سایر وجوهِ آن
غلبه دارد و سایرِ کارکردها فراموش شده اند! نمایشگاهِ کتاب تهران اکنون به مجموعه
ای از فروشگاه ها تبدیل شده است. البته با این موضوع مخالفتی ندارم که در این مکان
کتاب فروخته شود یا مخاطبان تمامِ کتاب هایِ دوست داشتنی شان را یک جا پیدا کنند.
اما نمی توان جایِ خالیِ کارکردهایِ بزرگ تری را که بزرگ ترین پدیدهٔ فرهنگیِ
کشور می تواند داشته باشد نادیده گرفت.
با مقایسه ای کوچک میان برگزاری
نمایشگاه کتاب در ایران و سایر کشورهای جهان می شود نتیجه گرفت که در کشورهای
دیگر، نمایشگاهِ کتاب به مکانی برای دست رسیِ مستقیمِ نویسندگان به ناشران مبدل شده
است و بسیاری از واسطه های فرهنگی در روندِ این جریان حذف شده اند. این یکی از
اساسی ترین کارکردهای مغفولِ نمایشگاهِ کتاب است که باید بیش تر بر آن توجه و
تأکید کنیم.
در کشورهای دیگر، ناشران کتاب های منتشر نشده شان را به نمایش
می گذارند و با مخاطبان دربارهٔ زمان یا لزومِ انتشارِ کتاب ها گفتگو می کنند؛
اتفاقاتی که هیچ کدام در نمایشگاه کتاب یا همان فروشگاه بزرگِ کتابِ ما نمی
افتد!
شرایطِ کنونی به گون های است که رسیدنِ یک کتاب به دست ناشر مثلِ
گذراندن هفت خانِ رستم است. پس از آن هم احتمالِ چاپِ کتاب به توصیهٔ فرد آشنا با
ناشر بستگی دارد. از این رو بهتر است نمایشگاه به مکانی برای ایجادِ ارتباطِ بهتر
و نزدیک تر میان ناشران و نویسندگان بدل شود تا از این طریق مسیرِ دشوارِ چاپِ
کتاب هموار شود.
در کشورِ ما گویی افراد تصمیم می گیرند در یک حرکتِ جمعی
در نمایشگاه، کتاب بخرند! البته این فرهنگِ غلط همه را تحت تأثیر قرار داده است.
خود من سالانه تمام کتاب های انتشاراتِ تاریخ معاصر را یک جا در نمایشگاهِ کتاب می
خرم!
اما به نظر می رسد درست این است که در طولِ سال کتاب ها خریداری شود و
در نمایشگاه بیش تر کارهای فرهنگی انجام دهیم. این وظیفه بیش تر بر دوش ناشران است؛
چرا که مخاطبان به نسبت امکاناتی که در اختیارشان قرار می گیرد از نمایشگاه
استفاده می کنند. زمانی که در نمایشگاه تنها امکانِ خریدِ کتاب وجود دارد،
بازدیدکنندگان نیـز نـاچــار از همین امکان استفاده می کنند.
تعدادی نشست
نیز برگزار می شود که بی ثمر و بی اثر هستند. این را من می گویم که هم به عنوان
سخن ران در این نشست ها حضور داشت هام و هم مستمع!
رونمایی از کتاب های
جدیدی که ناشران چاپ می کنند یکی از دیگر مواردی است که جای خالی اش در نمایشگاهِ
بین المللیِ کتابِ ایران وجود دارد. این مراسم در نمایشگاه های کشورهای دیگر
برگزار می شود و به علت حضورِ بازدیدکنندگان فرصتی برای گفتگوی نویسنده و مخاطب
ایجاد می شود. در نمایشگاه کتابِ تهران از این ظرفیت هم کم تر استفاده می
شود!
به نظر می رسد این بی فرهنگیِ عمومی در بین ناشران هم وجود دارد و اگر
ناشران، فرهنگ عمومیِ استفاده از فضاهای نمایشگاهی را پیدا کنند، مخاطبان نیز فرهنگ
شان را با آن ها تطبیق می دهند. اما اکنون از جانبِ ناشرین بیش ترین امکاناتی که
وجود دارد تنها به فروشِ کتاب خلاصه می شود."(۵)
برخی هم مانند عبدالجبار
کاکایی(شاعر) تنها یک سری اشکالات صوری به نمایشگاه وارد می دانند: " از همان ابتدا
معتقد بودم که مصلا محیطِ مناسبی برای برگزاری نمایشگاه کتاب نیست. این مسئله به
دلیل ازدحام، هیاهو و سقفِ یک دستِ مصلا است که صداها را منعکس می کند و محیطِ شلوغ
و نامطلوبی را به وجود می آورد.
محلِ قدیمیِ نمایشگاهِ کتاب در نمایشگاه بین
المللی به دلیل منفک بودن فضاها و مجزا بودن ساختمان ها ظرفیت بهتری داشت و تحمل
پذیرتر از مصلا بود. مصلا برای نمایشگاهِ کتاب با این حجمِ وسیع، کاربری ندارد و
معضل پارکینگ و ترافیکِ مسیر به دلیل قرار گرفتنِ این محل در مرکز شهر نیز آزار
دهنده است. در حالی که نمایشگاهِ بین المللی در حاشیهٔ شهر بود و این مشکل را
نداشت.
اگر به برگزاری برنامه های جنبی توجه بیشتری شود، خوب است. نکتهٔ
دیگر این که ای کاش در مقابلِ کتاب ها سعهٔ صدر بیش تری نشان دهند و ممیزی و سانسور
کم رنگ تر شود.
اکنون فضایی به وجود آمده است که عده ای از ناشران حاضر به
شرکت در نمایشگاه نیستند. به نفع نمایشگاه است که مسئولان سعی کنند تمامِ ناشران را
در آن شرکت دهند."(۴)
در نهایت اینکه برگزاری نمایشگاه کتاب فی نفسه برای
ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانه ما مطلوب است ولی کژکارکردهایی جای کارکرد اصلی
نمایشگاه به مثابه "دیدار تازه یا مجلس میهمانی ناشران و نویسندگان و علاقمندان
کتاب" را گرفته اند و نمایشگاه را به یک کتابفروشی بزرگ تبدیل کرده اند. امید است
این روال در سالهای آتی اصلاح شده و نمایشگاه کتاب جایگاه اصلی خود راباز
یابد.
----------------------------
(۱) و(۲) و (۳) و (۴): سایت خانه
کتاب اشا:asha.ir
منبع: سایت علوم اجتماعی
اسلامی ایرانی
درجامعه امروز، برخی از ارزشها تغییرکرده است، شاید در گذشته ارزش
های امروز ضد ارزش تلقی می شد و شاید ضد ارزش های امروز، ارزش تلقی مي شود . برای
مثال طی سالیان گذشته تاکنون همواره پاسخ های متعددی به این پرسش که علم بهتر است
یا ثروت داده شده است. به منظور بررسی نقش مادیات بر زندگی و یادآوری مجددی این
سوال با مریم نجفی جامعه شناس و فاطمه ایزدیان کارشناس علوم اجتماعی به گفتگو نشسته
ایم.
به گزارش باشگاه خبرنگاران ؛ برای مثال خانواده ای که سطح فرهنگ
بالایی دارد، امکان تربیت فرزندانی با فرهنگ در آن بسیار بیشتر از خانواده ای است
که فقط به نیازهای مادی فرزندان در آن خانواده اهمیت داده می شود، مشاهدات حاکی از
آن است که فرزندانی که به لحاظ مادی دچار کمبود هستند اغلب فرزندانی مسئولیت پذیر و
مستقل پرورش می یابند، اما افرادی که دچار کمبود فرهنگ هستند اغلب به لحاظ اخلاقی و
اعتقادی دچار مشكل می شوند.
نجفی جامعه شناس گفت: نمی توان به صورت قطعی گفت که
علم بهتر است یا ثروت ولی باید اعتراف کنیم که ثروت و تمکن مالی بسیار مهمتر و
سرنوشت ساز تر از علم است چه بسیار افرادی که به دلیل نداشتن موقعیت مالی متوسط از
کسب علم در می مانند.
اما ایزدیان که کارشناس ارشد علوم اجتماعی است نظری
متفاوت دارد و در پاسخ به این سوال کلیشه ای افزود: هیچ گاه محبوبیتی که یک فرد
عالم دارد، یک فرد مرفه به لحاظ اقتصادی ندارد.
نجفی در ادامه به این مطلب
اشاره کرد که افرادی که به لحاظ اقتصادی در جایگاه مطلوبی قرار دارند، گاهی ارزش ها
را در جامعه تغییر می دهند، در حالی که افرادی که دچار بحران های اقتصادی هستند
فشار عصبی ناشی از این بحران های مالی گاهی بر روحیه ی آن ها اثر سودمند می گذارد.
ایزدیان معتقد است مادیات و علم دو کفه یک ترازو هستند که تاثیرات یکسانی بر
زندگی افراد جامعه دارند.
وی در ادامه افزود: ما نباید نقش علم و فرهنگ را
نادیده بگیریم زیرا با این اعتقاد، علم اندوزی را در درون خود می کشیم.
نجفی در
ادامه افزود: متاسفانه وقتی می بینیم که پدری فداکار و زحمتکش به لحاظ مالی دچار
مشکل است و برای ایجاد رفاه در خانواده خود را به سختی می اندازد و متوجه می شویم
که نقش ثروت به در حد متوسط بسیار مهمتر است.
وقتی پدر و مادری برای رفاه
فرزندانشان زحمت می کشند ولی نمی توانند نیازهای فرزندان خانواده را برآورده کنند،
اینجا سرآغاز بروز بحران های روحی و پرخاشگری، استرس ها و اضطراب هایی است که در
سطح خانواده ها، و در مرحله ی بعد در سطح جامعه آن را مشاهده می کنیم.
نجفی در
ادامه افزود: وقتی آثار تورم و گرانی را درجامعه مشاهده می کنیم به این مسئله معترف
خواهیم شد که متاسفانه تاثیری که ثروت بر زندگی مردم دارد، بیشتر از علم است.
البته نه این که این مطلب درست باشد ولی به هر حال واقعیتی است که باید آن را
بپذیریم.
ایزدیان تصریح کرد: چه بسیارند افرادی که به لحاظ اقتصادی در شرایط
بحرانی قرار دارند اما و به دلیل شرایط فرهنگی و علمی که دارند، محبوب ترند.
اما نجفی به این مطلب معتقد است که اگر افراد همه به جامعه به لحاظ اقتصادی در
سطح متوسط باشند، رسیدن به مدارج بالای علمی نیز برایشان سهل و امکان پذیر است.
با وجود این نظرات متفاوت و گاه متضاد باید اذعان کنیم که این پرسش که "علم
بهتر است یا ثروت" درطول تاریخ همیشه با پاسخ های متفاوتی روبرو بوده است، اما باید
بدانیم که هر دو علم و ثروت بر زندگی بشر تاثیر می گذارند، و در پیشرفت او نقش
اساسی دارند، کمبود هر یک موجب بروز مشکل در زندگی افراد می شود و داشتن هر دو عامل
به شکل نسبی مطلوب خواهد بود.
به راستی علم بهتر است یا ثروت؟!
این دو داستان کوتاه را مطالعه کنید، امیدواریم تغییری بزرگ
در زندگیتان ایجاد کند.
(۱)
یک استاد
دانشگاه کلاسش را با بالا بردن لیوانی که درونش مقداری آب بود شروع کرد. او لیوان
را به اندازی که همه آنرا ببینند بالا گرفت و از دانشجویان پرسید: "فکر میکنید وزن
این لیوان چقدر است؟"
دانشجویان پاسخ دادند...
"۵۰ گرم!"...
"۱۰۰
گرم!"....."۱۵۰ گرم!"
استاد گفت:
"تا زمانی که آنرا وزن نکنم واقعاً نمی
دانم.
اما سوال من این است که اگر برای چند دقیقه لیوان را به همین صورت نگه
دارم چه اتفاقی می افتد؟"
دانشجویان پاسخ دادند: "هیچی!"
استاد پرسید: "خوب
اگر همین حالت به مدت یک ساعت نگه دارم چطور؟"
یکی از داشجویان گفت: "دستتان
درد می گیرد."
"درست، حالا اگر به مدت یک روز لیوان را بالا نگه دارم چه؟"
یکی از دانشجویان پاسخ داد:
"دستتان کرخت و بی حس می شود و ممکن است دچار
فشار شدید عضلانی و رعشه شوید و مطمئن کارتان به بیمارستان می رسد!"
... و همه
شروع به خندیدن کردند.
استاد گفت:
"خیلی خوب، اما آیا در تمام این مدت وزن
لیوان تغییر می کند؟"
همگی جواب دادند: "خیر"
استاد دانشجویان را به فکر
فرو بُرد: "پس چه چیزی باعث فشار عضلانی و درد دست شد؟ اکنون برای رهایی از درد چه
کاری باید انجام دهم؟"
یکی از دانشجویان پاسخ داد: "لیوان را زمین بگذارید!"
استاد گفت: "دقیقاً!"
مشکلات زندگی چیزی شبیه این هستند. برای چند دقیقه در
ذهنتان نگهشان دارید، بنظر مشکلی پیش نمی آید.
برای مدتی طولانی نگهشان دارید،
دردش شروع می شود.
باز هم مدت زمان نگهداری را بیشتر کنید، باعث رخوت، رعشه و
ناتوانی شما میگردند.
قادر به انجام هیچ کاری نخواهید بود.
فکر کردن به
چالشها و مشکلات زندگی مهم است، اما حتی مهم تر این است که در انتهای هر روز قبل از
خواب آن مشکلات را زمین بگذارید.
به این ترتیب استرستان رفع می شود و وقتی از
خواب بیدار می شوید سرحال، با نشاط و قوی هستید و میتوانید هر مشکل و چالشی که در
طول روز با آن برخورد میکنید را برطرف کنید.
(۲)
ارزش خود را بدانید...
سخنران مشهوری سمینار خود را با
بالا بردن یک اسکناس ۵۰۰ روپیه ای شروع کرد.
در سالنی که ۲۰۰ نفر حصور
داشتند سوال کرد "چه کسی مایل است این اسکناس را به او بدهم؟" همه دستها بالا
رفتند. او گفت "قرار است این اسکناس را به یکی از شما بدهم ولی قبل از آن..." سپس
شروع به مچاله کردن اسکناس کرد و پرسید: "هنوز کسی می خواهد؟"
بار دیگر
دستها همه بالا رفتند. او ادامه داد: "خوب، حالا چطور؟"، اسکناس را بروی زمین
انداخت و با کفشهایش شروع به ساییدن اسکناس کرد. در حالی که کاملاً مچاله و کثیف
شده بود آن را برداشت و پرسید: "آیا هنوز کسی این را می خواهد؟"
دوباره همه
دستها بالا رفتند، ادامه داد، "دوستان، همگی شما امروز درس ارزشمندی را آموختید. من
هر کاری با پول کردم باز شما خواهان آن بودید چون بهایش کم نشد و هنوز همان ۵۰۰
روپیه می ارزید. خیلی اوقات در زندگی به خاطر تصمیماتی که میگیریم و شرایطی که در
مسیرمان ایجاد می شود می افتیم، مچاله می شویم و روی کثیفی زمین می خوریم و آنگاه
احساس می کنیم که دیگر ارزشی نداریم. اما هیچ اهمیتی ندارد که چه اتفاقی افتاده و
یا خواهد افتاد، شما هرگز ارزشتان را از دست نخواهید داد."
شما خاص هستید،
هیچگاه اجازه ندهید ناامیدی های گذشته بر آرزوهای آینده تان سایه بیفکند.
"ارزش، فقط زمانی یک ارزش است که بهایش قدر دانسته شود"
استاد بزرگ بی بدیل ، حكیم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسی طوسی، حماسه سرای بزرگ ایران از شاعران مشهور عالم ، ستاره در خشنده آسمان ادب فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایران است که در حدود سال ۳۲۹ هجری قمری در روستای پاژ در نزدیکی طوس در خراسان متولد شد.
کودکی و جوانی وی در دوران سامانیان بوده است. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه میتوان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبانهای عربی و پهلوی نیز آشنا بوده است. به نظر میرسد که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشته است.
با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامه ابومنصوری از حدود چهل سالگی فردوسی میدانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفتهاند که در دوران جوانی نیز شعر میگفته است و احتمالاً سرودن بخشهایی از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستانهای اساطیری کهنی که در ادبیات شفاهی مردم وجود داشته است، شروع کرده است. بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش از جمله داستانهایی که حدس میزنند در وی در دوران جوانی گفته است.
شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می باشد. فردوسی برای سرودن این کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامه ابومنصوری کار کرد و آن را در سال ۳۸۴ قمری پایان داد.
"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند. اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد.
شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است. زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
آنچه از منابع بر می آید فردوسی حدود 80 سال عمر کرده است. اولین منبعی که به سال مرگ فردوسی اشاره کرده است مقدمهٔ بایسنغری است که آن را در سال ۴۱۶ هجری قمری آورده است. محمدامین ریاحی، با توجه به اشاره هایی که فردوسی به سن و ناتوانی خود و آثار پیری کرده است، نتیجه گرفته است فردوسی حتما قبل از سال ۴۱۱ مرده است. پس از مرگ، جنازهٔ فردوسی اجازهٔ دفن در گورستان مسلمانان را نیافت و در باغ خود وی یا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دلیل مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته اند.
در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور میرزا عبدالوهاب خان شیرازی والی خراسان محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب رئیسش محمدعلی فروغی و سید حسن تقی زاده متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع آوری هزینهٔ این کار از مردم (بدون استفاده از بودجهٔ دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ افتتاح شد. این آرامگاه به علت نشست در ۱۳۴۳ مجددا تخریب شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت.



















ارتش روسیه در حال آمادگی است تا به کمک ارتش اتریش بشتابد که هم اکنون در برابر حملات ناپلئون از خود دفاع میکند. به همین دلیل آندره و نیکلای به جنگ میروند. آندره در یکی از نبردها به شدت زخمی میشود اما با اینکه زنده میماند، بواسطهٔ بی خبری، نزدیکان و خانوادهاش گمان میکنند که او در جنگ کشته شده است. از سوی دیگر پییر که با مرگ پدر تنها وارث او به شمار میرود، بلافاصله با تدبیر و مکر پدر هلن با او ازدواج میکند. دیری نمیگذرد که هلن به همسر خود خیانت میکند! پییر حریف خود را به دوئل میخواند و تقریبا او را ناکار میکند.
همسر آندره –لیزا- که پیش از به جنگ رفتن او، از او باردار بود، پسری به دنیا میآورد. درست در همین زمان آندره در اوج ناباوری خانواده به خانه برمیگردد اما لیزا میمیرد و پسرش را به خواهر آندره –ماریا- میسپارد. پییر که از ازدواج خود سرخورده است، همسر و زندگی خود را رها میکند و با پیرمردی با ظاهری معنوی آشنا و مجذوب شخصیت او میشود و با دعوت او به فرقهٔ فراماسونری میپیوندد. او تلاش میکند که این تعلیمات را در حرفهٔ خود به کار ببندد و آنها را به دوستش اندرو که نسبت به این فرق مشکوک است نیز بیاموزد، اما فعلاً آندره مشغول پروژهٔ اصلاحات در حکومت روسیه است.
اما در خانوادهٔ روستوف وضع خراب است، ثروت خانواده رو به اتمام است و در این میان، شرطبندیهای نیکلای نیز اوضاع را وخیمتر میکند تا جایی که به فروختن املاک خانوادگیشان فکر میکنند. اعضای خانواده، نیکلای را ترغیب میکنند که علیرغم قول و عشق خود به سونیا، با بازماندهٔ یکی از خانوادههای ثروتمند شهر ازدواج کند. اما نیکلای همچنان درگیر جنگ و نظامیگری است تا اینکه بین ناپلئون و تزار روسیه صلح میشود.
ناتاشا که حالا بزرگتر و زیباتر شده است، از ابراز عشق آندره استقبال میکند. پدر آندره با این ازدواج مخالفت میکند و از وی میخواهد تا یک سال صبر کند. ناتاشا علیرغم میل باطنی، درخواست او را میپذیرد و آندره برای معالجات خود عازم جنگ میشود. با این حال از ناتاشا میخواهد او را مقید به خود نداند و اگر خواست با فرد دیگری ازدواج کند. پس از مدتی سرو کلهٔ آناتول پیدا میشود. او که مجذوب زیبایی ناتاشا شده است، با حیلهگری به او ابراز عشق و علاقه میکند اما چون قبلاً ازدواجی پنهانی داشته، جرأت ابراز آن را در جمع ندارد و ناتاشا را به فرار ترغیب میکند. ناتاشا که از سویی فریب عشق دروغین او را میخورد و از سوی دیگر با نامزدش آندره در خارج از کشور نامهنگاری میکند، اوضاع روحی خوبی ندارد. سونیا از این عشق پنهانی آگاه میشود و سعی میکند او را از این کار باز دارد و آناتول را به او بشناساند، اما ناتاشا بالأخره تصمیم خود را میگیرد و برنامهای ترتیب میدهند تا شبی از یک مهمانی فرار کنند. اما سونیا با همکاری صاحبخانه مانع این کار میشود. پییر دوست آندره از این جریان باخبر میشود و به آندره میگوید. آندره هم که از سفر برگشته است، از این کار ناتاشا رنجیده میشود و او را طرد میکند. ناتاشا از این ضربهٔ روحی به بستر بیماری میافتد.
در سال ۱۸۱۲ ناپلئون به روسیه حمله میکند و تزار علیرغم میل باطنی، اعلان جنگ میکند. آندره به جنگ میرود و زمانی که ناپلئون به مسکو میرسد، هلن که حالا عاشق شاهزاده ای خارجی شده سعی میکند با همکاری برادرش از پی یر جدا شود اما در این کار موفق نمیشود و از غصه میمیرد. پی یر از این خبر چنان آشفته میشود که تصمیم میگیردبه تنهایی عازم مسکو شده و ناپلئون را ترور کند .فرانسویها به املاک خانوادهٔ بالکونسکی نزدیک میشوند اما پدر آندره و ماریا به توصیهٔ دیگران توجهی نمیکنند و از آنجا بیرون نمیروند. همزمان با رسیدن فرانسویها پدر میمیرد و ماریا به خانهٔ روستاییان پناه میبرد اما آنها او را نمیپذیرند. در همین حین نیکلای از راه میرسد و او را نجات میدهد و این اتفاق باعث میشود که آن دو به هم علاقه مند شوند.
خانوادهٔ روستوف اموال خود را جمع میکنند تا شهر را ترک کنند؛ اما از بردن دارایی هایشان منصرف میشوند و تصمیم میگیرند که به جای آن سربازان زخمی را با خود ببرند. آندره هم یکی از این سربازهاست که ناتاشا خود را وقف مراقبت از او میکند. در مسکو، پی یر آشفته از اوضاع زندگی خود وقتی ویرانی و آشوب و کشتار را در شهر میبیند بر ماموریت خود مصمم تر میشود. اما روزی هنگام نجات دادن دخترکی از آتش توسط فرانسویها دستگیر میشود و به اسارت در میاید تا جایی که همچون خیلی از زندانیها تا مرز اعدام هم پیش میرود.
دوباره به خانوادهٔ روستوف باز میگردیم. ماریا که برادر زخمی اش در خانهٔ روستوف هاست بیشتر به آنها سر میزند و خالهٔ نیکلای او را ترغیب میکند تا با ماریا ازدواج کندو اما نیکلای هنوز خود را پابند سونیا میداند. در جریان این دیدارها ناتاشا و ماریا با هم نزدیک تر میشوند. آندرهکه کمی پیشتر آناتول را هم زخمی همچون خود در بیمارستان جنگ دیده بود و بخشیده بود، پیش از مرگ دوباره به ناتاشا ابراز عشق میکند و او را میبخشد.
با آغاز یخبندان در روسیه، ارتش فرانسه روز به روز ضعیف تر میشود و بالاخره ناگزیر به ترک مسکو میشود و زندانیان را نیز با خود همراه میکنند. پی یر موفق میشود از دست آنها فرار کند و به شهر دیگری برود اما به شدت بیمار میشود و سه ماه به بستر میافتد. او بالاخره به سنت پترزبورگ باز میگردد و عشق قدیمی خود را دوباره به ناتاشا ابراز میکند. آنها با هم ازدواج میکنند. مدتی نمیگذرد که نیکلای هم برای حل مشکلات مالی خانواده اش با ماریا ازدواج میکند و اموال املاک جنگ زدهٔ آنها را روبه راه میکند. نیکلای و ماریا برای سومین فرزند خود اسم ناتاشا را بر میگزینند.
بینوایان [Les Miserables]. رمان پرحجم ویکتور ماری هوگو (1) (1802-1885)، نویسنده فرانسوی، که از 8 آوریل تا 30 ژوئن 1862، هنگامی که نویسنده آن در گرنزی (2) به حال تبعید به سر میبرد، به همت لاکروآ (3)ی ناشر در پاریس انتشار یافت. باید خاطرنشان ساخت که ویکتورهوگو این اثر را، که ادعانامه بالابلندی است، در همان سالی (سال 1845) آغاز کرد که لوئی فیلیپ عنوان «پر دو فرانس» (4) به وی عطا کرده بود. نویسنده در آن روز نام بینواییها بر آن نهاده بود. وی سرتاسر سال 1847 را بر سر آن نهاد؛ لیکن، بر اثر رویدادهای سیاسی که وی در آنها شرکت فعال داشت، در کار او وقفه افتاد. وی در فوریه 1848، بلافاصله پس از آنکه حکومت موقت عنوان «پر دو فرانس» را ملغی ساخت، شهردار موقت بخش 8 پاریس شد؛ در انتخابات آوریل، که لامارتین در آن به پیروزی رسید، شکست خورد؛ سپس در ماه ژوئن، در مجلس قانونگذاری 1849، در جناح محافظهکار به نمایندگی برگزیده شد؛ و در همه این احوال، هرچند مجال آن نیافت که نگارش اثر خود را پی گیرد، همچنان به عواطف خشم و ترحمی که او را به تعهد این کار واداشته بود وفادار ماند. این وفاداری در سخنرانی وی درباره فقر، که در مجلس ایراد کرد و هیاهو برانگیخت، جلوهگر شد. اندکی پس از آن، رشته پیوند خود را با «حزب نظم» گسست. پس از دودلیهای متمادی و سیر شدن از عناوین رسمی، در پنجاه سالگی، از پی آنکه بر اثر مجد و افتخار دیرینه به خواب غفلت فرو رفته بود، بیدار شد و به معرکه نبرد درآمد و دیگر از پیکار بازنایستاد. به خلاف بیشتر روشنفکران روزگار خویش، از حسابگری و بازی سیاسی دوری جست و با عزم جزم جانب خطر را گرفت. در کودتای 2 دسامبر (1851) به خصومت با پرنس رئیس جمهور (ناپلئون سوم) پرداخت و کوشید تا مقاومت را سازمان دهد؛ چون همه چیز به ناکامی انجامید، به بروکسل رفت. دیری نگذشت که واکنش تندی روی داد: لوئی ناپلئون بوناپارت فرمان نفی بلد او را امضا کرد و او در اجرای این فرمان هفده سال، تا 1870، بیرون از فرانسه به سر برد. هوگو، که سخت سرگرم حمله هرچه تندتر به قدرت امپراتوری بود (ناپلئون صغیر، مکافات)، با وجود اصرارهای ناشر، بینوایان را رها کرد و تنها در 1860، هنگامی که در نگارش عاقبت شیطان فترتی پیش آمده بود، از نو آن را به دست گرفت و «پیش گفتار فلسفی» بلندی بر آن نوشت که هرگز به پایان نیامد. در 1861، رمان خود را نزدیک دشت واترلو (که در این اثر نقشی مهم دارد) به پایان برد. در اکتبر 1861 با ناشر خود قراردادی امضا کرد که سیصد هزار فرانک بهره او ساخت (و این در آن زمان ثروتی بود). بینوایان را میتوان رمانی تاریخی یا رمانی دعویدار شمرد؛ در حقیقت، حماسهای است از نوعی خاص، حماسه مردم؛ همچنین هجانامهای است بیشتر خشماگین تا طنزآمیز، سرشار از سادهدلیها و سخنان احساساتی، لیکن همواره پرتوان و کریم. بیگمان هوگو، در آغاز رمان، از بالزاک متأثر بوده است: وصف چهره و عادات عالی جناب میریل (5) و آقای ژیلنورمان (6)، صرفنظر از نوعی گزافه، از حیث دقت و روشنی و مواظبت در پرهیز از حذف دقایق گویا، چه بسا میتوانست در کمدی انسانی محلی داشته باشد. با این همه، دیری نمیگذرد که مایه غنایی و خصلت حماسی اثر عرصه را بر این تقلید تنگ میکند. تأثیر رمانهای پاورقی، که در همان اوان برای نویسندگان آنها محبوبیت بیسابقهای به هم زده بود، مانند خاطرات اهریمن از فردریک سولیه (7) (1841) و اسرار پاریس از اوژن سو (8) (1842)، کمتر از آن نبود. هرچند بینوایان هیچگاه به صورت پاورقی منتشر نشد، هوگو بارها شگرد رمانهای پاورقی را به کار میزند و خواننده را در بیقراری نگه داشته وادارش میسازد که خواندن داستان را پی گیرد. میتوان در بینوایان تأثیراتی دیگر مثل تأثیر رمانهای سوسیالیستمآبانه و احساساتی ژرژ ساند (9) را برنمود؛ به ویژه، تأثیر سوسیالیستهای فرانسه بالاخص سوسیالیستهای تخیلی، چون کابه (10) و پرودون (11) و فوریه (12)، را نباید از یاد برد. آیا این بدان معنی است که ویکتور هوگو خودش در بینوایان حضور ندارد؟ درست به خلاف، کمتر اثری از آثار او را میتوان یافت که شخصت وی را بهتر بازنمایاند و عیب و هنر او را بهتر منعکس سازد. از اینرو، بینوایان، والاترین زیباییها را در کنار باردترین ژاژخاییها دربردارد؛ در این رمان، فضل فروشیهای خندهآور، اصول مرامی مبهم و مهآلود، سادهلوحیهای ترحمانگیز، تکلفات هنری زمخت ونتراشیده فراوان است؛ هوگو در این اثر پیوسته از صنایعی بدیعی چون مطابقه و طرد عکس و موازنه و ازدواج و تعریفهای متناقضنما به اسراف استفاده میکند؛ بیمحابا تسلیم گرایش به قیاس و تشبیه و عبارات موجز و کوتاه که با آنها در پی خلاصه کردن اندیشه خویش است. به ویژه از قدرت تحلیل روانی بیبهره است و چهرههای داستانی او بیشتر صُوَر نوعیاند تا موجودات زنده. او که خواستار فراتر رفتن از واقعیت است غالباً در این سوی مرز واقعیت میماند. منشهایی که ساخته و پرداخته است طیفی را پدید نمیآورند، بلکه یکپارچه و مطلقاند و در جمله واقعنما نیستند. لیکن اگر این چهرههای داستانی فاقد شیره حیاتی و ابعاد جسمانیاند، مجموع آنها بهتر از فرد فرد آنهاست. هوگو با غنای خطوط و الوان نگارههایی حیرتانگیز رقم میزند که به نظاره آنها بانگ تحسین از ما برمیآید اگر از این معنی زیاده ناراحت نمیشدیم که وی غالباً هنجار و رفتار پیامبر و جهانآفرین اختیار میکند و مدام خود را نیازمند آن میبیند که از زندهترین صحنهها مؤثرترین درسهای اخلاقی و رموزی پردعوی بیرون کشد.
بینوایان شامل پنج بخش است: بخش اول، به نام «فانتین» (13)، که با وصف مردی قدسی به نام موسیو میریل، اسقف شهر دینی (14)، آغاز میشود که تجسد مسلمترین فضیلتهای مسیحی است. هم از دفتر دوم این بخش چهرهای داستانی رخ مینماید که قهرمان سراسر رمان خواهد بود و او یکی از محکومان به اعمال شاقه به نام ژان والژان است. ژان والژان مردی است به تمام معنی عامی که اگر اوضاع و احوال جامعه اجازه میداد میتوانست نیک باشد، لیکن زندگی دوزخی فلکزدهترین و بیفرهنگترین فردش ساخته است؛ وی در محیطی چرکین، که بهترین افراد در آن نفرینزده میشوند، زیست میکند و، زیر ضربات سرنوشتی بیرحم، به بیوجدانی کامل پناه برده است. به گناه دزدیدن نان برای برادرزادههای خود، که از چند روز پیش لقمهای به آنان نرسیده بود، روانه زندان اعمال شاقه میشود؛ بر اثر چندبار اقدام به فرار، رهایی او از زندان به تأخیر میافتد و تنها در پایان بیست سال، تندخو و کاهیده و تباه و فاسد از مجاورت جانورانی زشت و نفرتانگیز، از آن خارج میشود. جامعه از موجودی ضعیف جانوری خشن ساخته و بر آن است که با وی رفتاری درخور همین جانور داشته باشد. یگانه نیرویی که در این محکوم به اعمال شاقه به جا مانده کین و نفرت است. آن آزادی که به وی بازگردانده شده تنها قادر است از و جنایتکاری بسازد؛ جامعه به شرطی او را پذیراست که وی در حاشیه آن زیست کند؛ او در حکم چیزهای نجس و طاعونزدگان است و همه از او دامن درمیچینند. چون به شهر دینی میرسد به هرجا رو میکند او را میرانند و جز در خانه اسقف شهر پناهی نمییابد. اسقف با او همچون همشأن خود رفتار میکند و حتی نمیپرسد که از کجا آمده و کیست. اعتماد موسیو میریل، ژان والژان را دچار هیجان میکند. لیکن از آن بیشتر بیآرام و ناراحت میسازد. طی شبی که وی در آن اسقفنشین به سر میبرد، باز دستخوش وسوسههای همیشگی میشود و یگانه اشیای گرانبهایی را که اسقف در خانه خود حفظ کرده بود، یعنی دو شمعدان نقره او را، میدزدد. او را دستگیر میکنند و به خانه اسقف میکشانند. هنگامی که موسیو میریل با آرامش میگوید که او خود شمعدانها را به مهمانش هدیه کرده است، ژان والژان این را معجزهای به تمام معنی میپندارد. ژان والژان، هنگام ترک شهر، بیآنکه خواسته باشد با سرقت سکه پول یک کودک بخاری پاککن مرتکب آخرین دله دزدی خود میشود. لیکن نور رحمت اسقف در این روح ظلمانی مسیر خود را میپیماید؛ فروغ کمرمقی در وجودش میتابد و دگردیسی شگفتی در او آغاز میشود. در دفتر سوم با عنوان «در سال 1817» نویسنده ما را به محیط دانشجویی پاریس رهنمون میشود؛ یکی از این دانشجویان دختر جوانی به نام فانتین را از راه به در میبرد، سپس رها میکند. وی که تنها و نومید مانده است میکوشد تا دختری به نام کوزت را که از این پیوند به جا مانده بزرگ کند؛ پس از چندی، از درماندگی او را به مسافرخانهداری به نام خانم تناردیه (15) میسپارد که به تصادف با او برخورد کرده و ناپدید شده است. در دفتر چهارم، با زندگی دخترکی آشنا میشویم که به دست این زن و شوهر مشکوک مسافرخانهدار رها شده است. آنان از مادر مبالغ زیادی مطالبه میکنند و با دختر او، کوزت، همچون خدمتکار فلکزدهای رفتار میکنند. در دفتر پنجم، با یک کارخانهدار مونتروی سور مر (16) آشنا میشویم که راه و روش ماهرانه بازرگانی او با همان شور و هیجان و همان دقت و روشنی که در رمانهای بالزاک میبینیم به توصیف درمیآید. این مرد مرموز، که در شرف کسب ثروتی هنگفت در صنعت تولید کالاهایی از شیشه سیاهرنگ است، همان ژان والژان است که به موسیو مادلن (17) شهرت یافته است. وی در مونتروی محبوبیت و وجاهت زیادی به دست آورده و سخاوت مسیحیانه او احترام عامه را جلب کرده و موجب شده است که وی به مقام شهردار برسد. موسیو مادلن فانتین را، که چند روزی در کارخانه او کار میکرده و سپس در پی یک افشاگری اخراج گشته، در پناه خود میگیرد و میکوشد تا رفتار بدی را که به نام او به این زن جوان کردهاند جبران نماید. در این احوال، مردی در کمین شهردار مونتروی است. این مرد یکی از افسران پلیس به نام ژاور (18) است که گمان برده در وجود این بورژوای محترم ژان والژان، محکوم به اعمال شاقه سابق، را بازشناخته است (دفتر ششم). رویدادی غیرمترقبه موسیو مادلن را پریشانخاطر میسازد. در دادگاه جنایی شهر آراس مردی ولگرد و شیطنتکار را، که ژان والژان، محکوم به اعمال شاقه سابق، پنداشته شده است، محاکمه میکنند. اتهام تماماً مبتنی است بر عوضی گرفتن او. موسیو مادلن، پس از کشاکشهای درونی ممتد، رهسپار آراس میشود و در تالار دادگاه، در میان بهت و حیرت حضار، به بانگ بلند میگوید که ژان والژان خود اوست. محکوم به اعمال شاقه سابق را به دست ژاور میسپارند، لیکن وی موفق به فرار میشود؛ در حالی که فانتین با احساس سعادت میمیرد، چون بازگشت دخترش کوزت را انتظار میکشد.
دومین بخش بینوایان به نام «کوزت» با دیدار نویسنده از میدان جنگ واترلو آغاز میشود. اشاره به واقعهای بیرون از متن ماجرای داستان، که پس از نبرد واترلو روی داده، یعنی نجات یکی از سرهنگان امپراتوری به نام بارون پونمرسی (19) به دست سربازی به نام تناردیه، بهانهای به دست هوگو میدهد تا در صدد بازآیی صحنه زندهای از آن روز کذایی برآید. در دفتر دوم، محکوم به اعمال شاقه، ژان والژان، را بازمییابیم که از نو گرفتار و به زندان اعمال شاقه بازگردانده شده است. وی باز خود را به دریا میافکند و فرار میکند. مقامات رسمی از آن پس چنین تلقی میکنند که وی در آب غرق شده و مرده است. ژان والژان بخشی از اندوخته خود را در جنگل مونفرمی (20)، در نزدیکی مسافرخانه تناردیهها، به خاک سپرده بود. وی در سفری به آن پنهانگاه با کوزت کوچولو برخورد میکند و او را از جهنمی که در آن به سر میبرده نجات میدهد و بر آن میشود که پرورش او را برعهده گیرد. این مرد و آن دخترک چند زمانی را، در آلونک تاریکی از بدنامترین و پرتافتادهترین محلات پاریس میگذرانند. لیکن پلیس ردپای ژان والژان را بازمییابد، ژان والژان، که در کوچهها آماج پیگرد است و پس از اندک زمانی از هرجانب محاصره شده، یگانه راه رهایی خود را در عبور از دیوار دیری به نام پتی پیکیوس (21) میبیند. هوگو سه دفتر از این بخش را به وصف زندگی روزانه این دیر فرقه سن برنار، به ویژه به شرح آرای خود درباره دیرنشینی، اختصاص میدهد و این کار را با شم و ظرافت و حتی با تفاهمی نسبی انجام میدهد که از محاسن اوست. از حسن اتفاقی بینظیر، باغبان دیر یکی از اهالی پیشین مونتروی سور مر است که موسیو مادلن زندگی او را از خطر نجات داده بود. ژان والژان، برای آنکه او را به کمک باغبانی بپذیرند نقشه عجیبی میکشد. برای آنکه از دیر بیرون رود و دوباره به عنوان برادر باغبان به دیر بازگردد، در تابوت راهبهای متوفی قرار میگیرد و میگذارد تا او را در لحد وی به خاک سپارند. سپس خود را به خواهر روحانی، رئیس دیر، معرفی میکند. این خوان که از خوانهای درخور آثار آلکساندر دوما است، با موفقیت در اجرای عملیات پایان مییابد؛ ژان والژان و کوزت به جرگه دیرنشینان درمیآیند و دیگر بیمی از پلیس ندارند.
سومین بخش با عنوان «ماریوس» (22) ما را به جهان درونی سه چهره داستانی تازه درمیآورد که اندکی بعد در این اثر جایگاهی مهم مییابند: اولی گاوروش (23)، مردمیترین چهره رمان است که به کوتهزمانی نامش بر سر زبانها میافتد. گاوروش تجسد بچه ولگرد شهر پاریس است. وی هم کودکی است نزار و نحیف و هم مردی است بر اثر پختگی ناشی از فقر و ضرورت سرپای خود ایستادن خودساخته، مهربان و ایثارگر و خمیرمایه انقلاب، ناجنس، گستاخ، شوخطبع و «برروی هم، بهترین فرزندی که مادر دهر زاده است». گاوروش همان پسر تناردیه مسافرخانهدار است که پدر رهایش کرده است. ویکتورهوگو در تباین با این مظهر «آینده در حال کمون» خلق، در دفتر دوم، چهره موسیو ژیلنورمان، بورژوای بزرگ نودساله ولترسرشت، لذت پرست و هوادار رژیم سابق، را به ما معرفی میکند که ثمره بلافصل قرن هجدهم است. وی از زندهترین چهرههای داستانی و موفقترین چهره در سرتاسر اثر است. این مرد، به رغم نفرت از «بناپارت» اجازه داده است که دختر دومش با سرهنگ پونمرسی، یکی از بارونهای امپراتوری، که بعداً در واترلو جان سپرد، ازدواج کند. این دختر پس از شوهر زنده نماند و از این ماجرای ناخجسته خانوادگی جز یک پسر به نام ماریوس به جا نماند. ماریوس، چون به سن تمیز میرسد، پی میبرد که جهان آن چنان که پدربزرگش برایش توصیف میکرده نیست. وی ضمن تحصیل در دانشکده حقوق با گروهی از دانشجویان جمهوریخواه مناسباتی پیدا میکند، دانشجویانی که شیفته دموکراسی باستانی و منتهز فرصتی هستند تا به صورت انقلابیون فعال عرض وجود نمایند. اینان عبارتند از: جوانی بسیار زیبا و بسیار خشک و بینرمش به نام آنژوالرس (24) (هوگو در ترسیم چهره او بیگمان سن ژوست (25) را مدنظر داشته است)؛ جوانی منطقی و دارای عاطفه انسانی بیشتر به نام کومبفر (26)؛ جوانی بسیاردان به نام پرووِر (27)، یک کارگر بادبزن ساز فویی (28)، جوانی معتدل به نام کورفیرا (29). لیکن برای ماریوس رویداد حیرتزای دیگری هم پیش میآید. وی در پی تصادفی پی میبرد که پدرش، بارون پونمرسی، نمرده است و در نورماندی زیست میکند و اگر نخواسته است فرزندش را ببیند از اینرو بوده است که ژیلنورمان، پدربزرگ ماریوس، نوهاش را از ارث محروم نسازد. لیکن ماریوس زمانی پدرش را بازمییابد که وی در بستر مرگ است و در برابر جسد پدر سوگند یاد میکند که به آرمان او وفادار بماند. میدانیم که هوگو با توصیف ماریوس خواسته است بیست سالگی خویش را وصف کند، زمانی که آرمانپرست و بیخبر و معصوم و پراحساس بود. دفتر هفتم ما را به اعماق پاریس درمیآورد و به میدان درآوردن چهار راهزن خطرناک بهانهای است برای بازخواست خطایی سخنورانه. سپس خانواده تناردیه را در پاریس بازمییابیم. تناردیه و همسرش، که ورشکست شده و بر اثر فقر از حال اعتدال خارج و ننگین و کثیف و نیمهگدا نیمه راهزن شدهاند. آنان موفق میشوند که مردی نیکنفس به نام موسیو لوبلان (30) را به دام اندازند. دیری نمیگذرد که در شخص موسیو لوبلان سومین تجسد ژان والژان را بازمیشناسیم. این مرد اکنون در آرامش با کوزت، که همه او را دخترش میدانند به سر میبرد؛ وی بر اثر ماجراهای پیاپی، حزم و احتیاط پیشه کرده در پنهانی به سر میبرد؛ لیکن همچنان با شکیبایی همان دگردیسی کُند نفسانی را که خود در شهر دینی آغاز شده بود پی میگیرد. تناردیهها بو بردهاند که این مرد، بیش از هرچیز، علاقهمند است راز وجود خود را حفظ کند. لوبلان، از سر رحم و غمخواری، میکوشد تا آنان را یاری کند، بیآنکه بداند با چه کسانی سر و کار دارد. تناردیه در شرف آن است که وی را به شناعت تهدید کند و چون او تسلیم نمیشود شکنجه دادنش را تدارک میبیند. در این هنگام، ماریوس، همسایه دیوار به دیوار تناردیهها، که با استراق سمع مکالمه وحشتزای تناردیه و همسرش را درباره لوبلان شنیده است، برای خبر کردن پلیس، که همان ژاور باشد، اقدام میکند. راهزنان دستگیر میشوند، لیکن ژان والژان با فرار ناپدید میشود؛ زیرا نمیخواهد به بازجویی کشیده شود.
دفتر اول، «ورقی چند ازتاریخ»، از بخش چهارم با عنوان «ماجرای عاشقانه خیابان پلومه (31) و حماسه خیابان سن دنی (32)»، نوعی پانورامای سیاسی فرانسه در سالهای 1831-1832 است. هوگو در این دفتر نظر سیاسی ثاقب ویژهای از خود نشان میدهد که تیزبینی پیامبرگونهای است. دفتر دوم به اپونین (33)، دختر اعجابانگیز تناردیه، اختصاص دارد که فساد و شرف انسانی در وجودش فراهم آمده و رشته پیوند میان چهرههای داستانی گوناگون است؛ نویسنده به مناسبت زندانی شدن تناردیه و همدستانش، ما را به دنیای زندانها که تصویر نسبتاً گیرایی از آن رسم میکند، درمیآورد. سپس، خواننده به خانه عجیب و غریب و مرموز خیابان پلومه وارد میشود که ژان والژان و کوزت در آن سکونت دارند. ماریوس در باغ لوکزامبورگ کوزت را همراه مردی که میپندارد پدر اوست ملاقات میکند و به یک نظر به وی دل میبازد. در این عشق، آزرم و حرمت با آتشینترین احساسات درآمیخته است. ویکتورهوگو در این مقام با رغبت تمام بر سر این ماجرای عاشقانه بارد و خودپرداخته درنگ میکند. لیکن رویدادها به شتاب، یکی از پی دیگری، فرا میرسند: تناردیه، با همدستی بیخبرانه پسرش، گاوروش، که پدر به زحمت او را بازمیشناسد، از زندان میگریزد. ماریوس از پدربزرگ خود، ژیلنورمان، اجازه میخواهد که با کوزت ازدواج کند و در پاسخ جز سخنان تلخ نمیشنود و پا به فرار مینهد؛ در حالی که پیرمرد، درعین نومیدی، بیهویده میکوشد تا او را بازخواند. ژان والژان، که دل آسوده نیست، عوض کردن مسکن خود را مفید میشمارد و از اینرو کوزت غیبش میزند. لیکن ماجراهایی که برای چهرههای داستانی پیش میآید جنبه فرعی پیدا میکند، و قهرمان واقعی رمان اکنون مردم شورشی پاریساند. این شورش، که از دیرباز مقدمات آن فراهم و برای آن تلاش شده است، به مناسبت برگزاری مراسم تدفین ژنرال لامارک برپا میشود. هوگو، پس از اظهارنظرهایی چند درباره خلق و روحیه انقلابی پاریس که اندکی پر آب و تاب ولی جوانمردانه است، با موشکافی تمام تابلو کاملی از بلوا رقم میزند. سنگرها گویی از خاک برمیدمند؛ از دکانها سلاح و مردان جازم و منضبط بیرون میآیند. در سنگر کوچه «لوم آرمه» (34) (مرد مسلح)، نزدیک خیابان سندنی، چهرههایی که به دیده هوگو از همه مقبولترند یکدیگر را بازمییابند و باهم دوستی و برادری دارند. اینان عبارتند از: آنژوالرس با دار و دستهاش و گاوروش؛ اندکی بعد، ماریوس، که هم بر اثر نومیدی ناشی از گم کردن کوزت و هم به انگیزه عواطف جمهوریخواهانهاش، که آن را میراث مقدس پدر میشمارد، به آنجا کشانیده میشود؛ سرانجام، ژان والژان که چون به عشق کوزت پی میبرد، دلشکسته میشود و با این همه مصمم است که ایثارگرانه استقلال این دختر را به او ارزانی دارد. هوگو در بازسازی این بلوا، که آن را به صورت حماسهای وصف میکند، استادانه لحنی بس شریف و والا مییابد که مایه ایمانی آن خواننده را جلب میکند. وی، در این مقام، گزارشگری ستودنی جلوه مینماید که میتواند تودهها را بهتر از افراد وصف کند و اعمال را بهتر از عواطف مجسم سازد.
بخش پنجم، به نام « ژان والژان» سراسر به اعاده حیثیت و مرگ محکوم به اعمال شاقه سابق اختصاص یافته است. وی، پس از آنکه پاسداری از ژاور، افسر پلیس، به او سپرده میشود و وانمود میسازد که او را بیمحاکمه اعدام کرده، لیکن در واقع آزادش ساخته است، ماریوس را نجات میدهد. ماریوس در حمله دستجات نظامی به سنگر، که طی آن بیشتر قهرمانان جمهوریخواه جان میبازند، زخمی شده است. ژان والژان از دریچه یکی از دهانههای گندابرو پاریس با باری که بر دوش دارد ناپدید میشود. هوگو در اینجا نمیتواند عنان اختیار رها نکند و در فصل مشبعی، سرشار از فضل فروشی و اظهارنظرهای سیاسی-اجتماعی-اقتصادی درباره گندابروهای پاریس (دفتر دوم: رودَگانیِ لویاتان)، قلمفرسایی میکند. سپس سیر و گشت عجیب و غریب ژان والژان را در این گندابزار پی میگیریم، که طی آن قوت جسمانی و نیروی نفسانی کممانندی نشان میدهد. برخورد با تناردیه، که به انگیزههای دیگری در گندابرو پنهان شده است (این دو یکیدگر را بازمیشناسند)، باعث نجات ژان والژان میشود؛ وی اکنون میتواند از گندابرو بیرون آمده ماریوس را به نزد پدربزرگش ببرد. پیرمرد، با دیدن نوهاش در این حال، ابتدا از غصه و سپس، چون به حال آمدن او را میبیند، از شادی مالامال میشود. لیکن، ماریوس به امید بازیافتن کوزت است که به زندگی بازمیگردد. ژیلنورمان و ژان والژان در برابر این وفاداری تسلیم میشوند و برای خوشبخت ساختن این دو جوان هرکاری از دستشان برآید میکنند. در این احوال، ژاور، که جوانمردیِ باورنکردنیِ ژان والژان او را دچار جنون ساخته است، خود را به رود سن میافکند. سعادت تام بهره همگان میشد، اگر ماریوس در قبال هویت اسرارآمیز پدرزنش گرفتار نوعی بدگمانی نمیشد و اگر این پدرزن بیش از پیش به انزوایی مرموز پناه نمی برد. عاقبت، ژان والژان هویت واقعی خود را برای ماریوس ابراز میکند و معلوم میگردد که او پدر کوزت نیست. توافق میکنند که از آن پس، ژان والژان فقط گاه به گاه تنها به دیدن کوزت بیاید و میان این دیدارها اندک اندک چندان فاصله بیندازد که سرانجام قطع شود. بر اثر حادثهای ناگهانی ماریوس پی میبرد مردی که وی پدر زن خود میپنداشته چه قهرمان و قدیسی بوده است و این را به کوزت هم میگوید و هردو به شتاب تمام به نزد ژان والژان میروند و او را در حال نزع میبینند؛ وی نهتنها دل به مرگ مینهد، بلکه آن را فرامیخواند. دیدار کسانی که در حکم فرزندان اویند بزرگترین سعادت را در سراسر عمر به وی ارزانی داشته و او، در حالی که صفا و آرامش خود را بازیافته و بیگناهیاش معلوم گشته، در آغوش آنان میمیرد.
پس، بینوایان بیگمان به هیچ روی صرفاً داستانی جاذب اما اندکی بعید و غریب و پرماجرای یک محکوم به اعمال شاقه قربانی جامعه نیست. ژان والژان بیشتر رشته پیوند و نماد است تا چهره داستانی واقعاً زنده و متعلق به زندگی واقعی. زندگی وی از دئانت هرچه بیشتر آغاز میشود و به قدس و نزهت هرچه والاتر میرسد؛ غولی است که سرنوشت پشتش را به خاک میمالد، بیشتر قربانی نمونهوار است تا آدمیزاد؛ به ویژه شاهد زنده و مجسم و تجسد دعویی شریف لیکن اندکی خام است. چهره داستانی واقعی رمان مردم پاریساند، که ویکتورهوگو با حرارتی سرایت کار و قوتی هیجانزا و قریحه حماسی انکارناپذیر، تیرهروزیهای دون و لحظات نازآفرینشان را رقم میزند. باید افزود که تماس میان این متن و زمینه مملو از اصوات و الوان و چهرههای صحنه مقدم همواره به کمال برقرار میماند. گویی جریان حیاتی واحدی از این به آن گذار میکند و این دو دست به دست هم داده تا تصویر جهان انسانی رنجکش و بینوا، و با همه اینها، سرشار از عظمت را بازسازد.
معالوصف، بیشتر به ویژه با تجسم بس نگارین و غالباً بس درست واقعیت است که بینوایان همچنان زنده و جاندار مانده است تا با آن جهانبینی والا و آن خصلت حماسی؛ در پرتو همین معانی است که بینوایان در پرورش رمان در فرانسه تأثیری عمقی کرده است. بینوایان درعین آنکه رمانی است درباره خلق، هم رمانی است هوادار خلق که تا به این روزگار نیز بازار آن نشکسته است
نگاهي به داستان بيژن و منيژه

دوران پادشاهي کيکاووس ، شاه خودکامه ي ايران زمين به پايان رسيده است و اکنون کيخسرو ، فرزند سياوش بر تخت سلطنت تکيه زده.کيخسرو پادشاهي دادگستر، رعيت نواز و مهربان است.
يکي از روزهاي ارديبهشت به فرمان کيخسرو مجلسي ترتيب داده شد تا مردم رو در رو شکايت ها و صحبت هايشان را با پادشاه در ميان بگذارند. گيو و پسرش بيژن ، گودرز، گرگين و پهلوانان ديگر نيز حضور داشتند. يکي از شکايت ها مربوط به پيرمردي از آرمانيان بود .آرمانيان در اطراف مرز شمالي ايران و توران زندگي مي کردند. پيرمرد از وضع نابه سامان آن جا و حمله هاي رعدآسا و ويرانگر گرازان وحشي و حيوانات ديگر به مردم و مزارع شان سخن گفت.کيخسرو خشمگينانه به گرگين نگاه انداخت ؛ چون او مسئول رسيدگي به مرزها بود و پول هاي گزاف به بهانه ي اين امر از پادشاه مي گرفت. سکوت بر مجلس حاکم شد.همه ي سپهسالاران سر به زير افکندند. ناگهان بيژن، جوان شيرمرد ايراني برخاست و گفت:« پادشاها! اگر اجازه بفرماييد به آرمان زمين مي روم و نسل خوکان ديو صفت را بر مي اندازم.»همه به ويژه "رُستم "به اين جوان علاقه مند بودند. شاه انديشيد و تصميم گرفت.
بيژن و گرگين اين کار را به گردن گرفتند.گرگين مردي کارکشته ، نيرنگ باز و بلدِ راه بود؛ ولي بيژن، جواني جوياي نام و کم تجربه.گرگين به آبروي از دست رفته اش مي انديشيد.آن ها پس از چهل شبانه روز به مرز ايران و توران رسيدند.سواراني نيز از پشتشان راهي شده بودند.
شب بود. گرگين خوش حال بود و مي پنداشت که بيژن جانش را خواهد باخت. در اين صورت کسي نبود که خبر نامردي گرگين را به شاه برساند.وي از رو در رويي کنار کشيد و خود را گم و گور کرد.بيژن يک تنه به ستيز با گرازان وحشي پرداخت و بيش تر آن ها را از پاي درآورد.گرگين پيروزي بيژن را باور نمي کرد. باز به راه افتادند.گرگين پيشنهاد داد که از فرصت بهره ببرند و از باغ منيژه ، دختر افراسياب پنهاني ديدن کنند. جوان کم تجربه کنجکاو شد و پذيرفت. به جلوي باغ رسيدند.نگهبانان مانع شدند.گرگين گفت که پدر و پسري مسافر و راه گم کرده اند و کمک مي خواهند.آن ها اتاقي به مهمانان دادند تا استراحت کنند. شب صداي ساز و آواز شنيده مي شد.گرگين ، بيژن را تحريک نمود که مخفيانه به مجلس آن ها نگاه کند؛ ولي در دل به بيژن خنديد و با خود گفت: « خورشيد و ماه هم حقّ ورود به مجلس دختر افراسياب را ندارند چه رسد به بيژن ! کار او تمام است.» گرگين در حالي که بيژن پشت درختي پنهان شده بود از ديوار باغ گريخت. بيژن هم چنان دزدانه به بزمگاه منيژه مي نگريست.منيژه حضور ناشناس را حس کرد. آخر چه کسي توانسته بود اين قدر گستاخانه به محفل زنان دربار نزديک شود؟ با دايه اش به سوي درخت رفت و بيژن را ديد.گفت :« اي جوان دلاور !تو کيستي؟»بيژن نامش را گفت و افزود که براي تجارت به توران زمين آمده است.منيژه وي را مي شناخت و دستمالي را به بيژن نشان داد که تصوير بيژن روي آن کشيده شده بود.سپس به بيژن گفت: « همراهت گرگين به تو خيانت کرده و گريخته است.»از آن پس بيژن و منيژه شيفته ي هم شدند.
عاشق و معشوق روزها را به شکار و شب ها را به بزم مي پرداختند.خبرچين افراسياب شبانگاه، پنهاني از باغ بيرون رفت تا راز دختر شاه و بيژن را به افراسياب برساند. منيژه هم فرمان داد تا بيژن را بي هوش و در صندوقي پنهان کردند . مي خواست دور از چشم جاسوسان او را به باغش در توران ببرد. سحرگاه به راه افتادند.
افراسياب، فرمان رواي مستبدّ توران از شکست هاي پياپي از ايرانيان دل چرکين و خشمگين بود. چندي پيش،" گيو" به توران آمده و پس از شکست لشکر افراسياب، کيخسرو فرزند سياوش را از چنگ او درآورده و به ايران برده بود.حالا افراسياب فرصت انتقام داشت. او برادر خون خوارش "گرسيوز" را با پنج هزار سرباز راهي کاخ دخترش کرد تا بيژن را به دام بيندازند.از سويي بيژن کم کم به هوش آمد در حالي که نمي دانست چه سرنوشت تلخي در انتظارش است. گرسيوز و پهلوانان ديگر پنهاني وارد کاخ شدند و دور بيژن حلقه زدند.گرسيوز مي دانست که بيژن يک تنه همه ي آنان را حريف است .با او بساط دوستي ريخت.جوان کم تجربه و ساده دل، فريب خورد و تا به خود آمد، اسير شد .منيژه مات و مبهوت نگاه مي کرد. کاري از دستش بر نمي آمد. او پدرش را مي شناخت و مطمئن بود که بيژن را مي کشد.
بيژن را به کاخ افراسياب بردند. افراسياب بي درنگ فرمان قتل او را صادر کرد؛ ولي وزير خردمندش نظري ديگر داشت. دل جويانه گفت :«مگر از ياد برده ايد که ايرانيان به بهانه ي خون خواهي سهراب و سياوش چه گونه به توران حمله کردند! بهتر است بيژن را غل و زنجير کنيم و به چاه ارژنگ بيفکنيم و سنگي بسيار سنگين را روي چاه بگذاريم تا کسي نتواند آن را تکان دهد.» افراسياب پذيرفت.
به فرمان افراسياب ، بيژن را به چاه ارژنگ افکندند .سپس دستور داد که منيژه را نيز بدون سکه و جواهرات بر سر چاه رها کنند تا شاهد مرگ تدريجي معشوقش باشد.
لحظه هاي مرگ آسا دو دلداده را رنج مي داد. منيژه روزنه اي بر روي چاه يافت و بيژن را صدا زد. بيژن به او گفت که نگران نباشد. با غذاي کمي که به وي مي رساند ، نگذارد او بميرد. منيژه صبح و شب التماس کنان نزد دهقانان مي رفت و از آن ها تکّه اي نان مي گرفت و ضجّه زنان به داخل چاه مي انداخت.
از سوي ديگر، گرگين شتابان به بيشه ي گرازان رسيد.سواران کيخسرو هم بودند. گرگين، روي خراشيده و گريان گفت که بيژن ناپديد شده است. سربازان کمي گشتند ولي بيژن را نيافتند.همه به سوي پايتخت به راه افتادند.خبر به کيخسرو و گيو رسيد که گرگين بدون بيژن بازگشته است.گيو، خشمگينانه به استقبال گرگين رفت. گرگين بدنهاد و دسيسه ساز به پاي گيو افتاد و گفت که با هم گرازها را کشتند ولي بيژن در پي گوري رفت و ديگر نيامد.گيو باور نکرد .از کيخسرو کمک خواست. پادشاه به زنده بودن بيژن ايمان داشت.به امر او گرگين را به زنجير کشيدند.
بهار آمد .از بيژن خبري نشد.گيو از کيخسرو خواهش کرد که جامِ جهان بين را بياورد تا با راه نمايي آن بيژن و جاي او را بيابند. جام جهان بين نشان داد که بيژن در چاه ارژنگ گرفتارشده و دختري برهنه و گرسنه بالاي چاه نشسته و مي گريد.
کيخسرو به گيو گفت که اين گره تنها به دست رستم باز مي شود.گيو تاخت کنان به سيستان شتافت و رستم را خبر کرد. رستم که بيژن را بسيار دوست مي داشت حاضر شد براي نجاتش هر کاري بکند؛پس با گيو به پايتخت رفت.از رستم استقبالي باشکوه شد.او نقشه اي حساب شده داشت. با گرگين و هفت دلاور و هفت صد تن ديگر و باري از زر و سيم، راهي سرزمين توران شد تا به رسم بازرگاني و تجارت، سر از کار افراسياب و چاه ارژنگ درآورد.در شهر خُتن، وزير افراسياب را ديد و جامي پر از گوهر براي او فرستاد.
منيژه از آمدن ايرانيان به توران خبر يافت. او خوب مي دانست که آنان بيژن را در سرزمين بيگانه رها نخواهند کرد. به کاروان ايرانيان رفت و بدون اين که بداند با چه کسي حرف مي زند با رستم به درد دل پرداخت و از گرفتاري و بدبختي خودش و بيژن سخن راند و گفت که دختر افراسياب است. به امر رستم غذاهاي رنگين و مرغ بريان آوردند.آن گاه نان نرمي به دور مرغ بريان پيچيد و بدون اين که منيژه پي ببرد، انگشتر خود را در ميان مرغ جاساز کرد و به منيژه داد. منيژه بي درنگ به سوي چاه دويد و بسته ي غذا را به درون چاه انداخت.بيژن مشغول خوردن شد تا اين که انگشتر را زير دندانش حس کرد.چون نقش روي آن را ديد شادي کنان فرياد زد: « مهربان من ، منيژه ! ديگر نگران نباش .رستم در شهر است.»
روز بعد منيژه سرخوش نزد رستم رفت. رستم که منتظرش بود گفت که هيزم فراوان فراهم کند و شب در نزديکي چاه، آتش بيفروزد تا رستم و يارانش به آن جا بروند.
شب شد. منيژه، آتش برافروخت. لحظاتي بعد رستم و ديگران از دور پيدا شدند. چند پهلوان کوشيدند که سنگ بزرگ را از روي چاه جا به جا کنند؛ ولي نشد.رستم جلو رفت و پهلوانانه در برابر چشمان مات مانده ي همه ، سنگ را از روي چاه به کناري انداخت. سپس با ريسماني بيژن را بيرون کشيد. چهره ي بيژن عجيب و غريب شده بود با اين حال منيژه در پوست خود نمي گنجيد. آن ها رهايي يافته بودند. رستم از بيژن خواست که گرگين را ببخشد.بيژن گفت :« بايد شادي کرد و اهريمن را خجل نمود .»
همه شب را با خوش حالي گذراندند.رستم بر آن بود که به کاخ افراسياب حمله کند.بيژن هم خواهش کرد که همراه او باشد.سرانجام رستم و يارانش به پادگان افراسياب يورش بردند و لشکر او را تار و مار کردند .آن ها با غنايم جنگي بسيار ، راهي ايران ، سرزمين دلاوران و جوان مردان شدند.به دستور کيخسرو شهر را آذين بستند.يک ماه خوردند و نوشيدند و به جشن و پاي کوبي پرداختند. رستم دست بيژن و منيژه را در دست هم نهاد و براي آن ها آرزوي سعادت کرد.کيخسرو به ميمنت اين پيوند به خزانه دار گفت که زوج عاشق را از زر و سيم و لوازم زندگي بي نياز گرداند.
***
بکوشـيد تا رنـج ها کـم کنيد
دلِ غمگنان، شاد و بي غم کنيد
به نيکي گراي وميــــازار کس
ره ِ رستگاري همين است و بس
داستان بيژن و منيژه از داستان هاي زيباي شاهنامه ي فردوسي است.در اين داستان، مهر و وفا و کينه و تنگ نظري، دوستي و دشمني، نيکي و بدي ، دادگستري و بي عدالتي ، راستي و کژي، شادماني و غم ، مردي و نامردانگي، روي در روي هم صف آرايي مي کنند و سرانجام حق بر ناحق چيره مي شود. پايان خوش داستان بر گيرايي آن افزوده است.از نگاه فردوسي ، پروردگار دادگستر که خود هدايتگر خلق است پيمودن راه راست را از همگان مي خواهد؛ زيرا با اسباب عقل و دانش و دين ، آن را از راه کژ نمايان کرده است و کاري را در جهان بهتر از راستي نمي داند چنان که همه ي کاستي ها را از کژروي مي داند:
به هر کار در ، پيشه کن راستي
چو خواهي که نگزايدت کاستي
به کـژّي ، تو را راه ، تاريک تر
سوي راسـتي، راه ، باريک تر
ز خشنودي ايـزد انديـشه کن
خردمنـدي و راستي پيشه کن
جمشيد صداقت نژاد ،نويسنده ي معاصر، داستان"بيژن و منيژه" را به نثر برگردان نموده است. از ديگر آثار او است: پدرخوانده ، پهلوانِ مفرد قلندر، خون سياوش ، دروازه هاي بهشت و عروس شيطان.
گذری در داستان" سقوط یک فرشته" اثر هنری وود

"ایزابل" دختری دوست داشتنی و زیبا است. با پدرش زندگی می کند. پدر از اشراف انگلستان بوده ؛ ولی خوش گذرانی ها و بی خیالی هایش هر روز او را بدهكار تر و شوریده تر می كند تا جایی كه به ناچار منزل باشکوهش را به وکیلی سرشناس ، خیرخواه و جوان به نام "کارلاین" می فروشد.ایزابل كم كم با کارلاین و جوانی خوش چهره و عیّاش به اسم "فرانسیس" آشنا می شود.نخست دل باخته ی فرانسیس می شود.در همین روزها پدر ایزابل سکته می کند و می میرد.دختر تنها و درمانده به پیشنهاد عموی ثروتمندش لرد"واین" به قصر او برای زندگی می رود.دختر از حسادت و تنگ نظری ها و دخالت های زن عمویش می رنجد.
روزی ایزابل با پسر عمویش ویلیام و فرانسیس که به آن جا آمده بود برای گردش بیرون رفت.وقتی بازگشت با برخورد سرد و خشمگینانه ی زن عمویش روبه رو شد.کارلاین از موضوع خبر یافت.می خواست به ایزابل کمک کند. به وی پیشنهاد ازدواج داد.دختر برای فرار از آن جهنّم پذیرفت .عروسی سر گرفت و زن و شوهر برای زندگی به قصر رفتند.کارلاین در قصر با خواهرش "کورنی" زندگی می کرد.کورنی بسیار سخت گیر بود؛ با این حال ایزابل به آینده امید داشت.
چند سال پیش در آن شهر قتلی رخ داده و قاتل گریخته بود.شایعه شده بود که "ریچارد" قاتل پدر نامزدش "اِفی" است. روزی ریچارد مخفیانه به خانه ی خودشان رفت و به خواهرش "باربارا" گفت که اتّهام قاتل بودن او دروغ است و فردی به نام "تورن" قاتل است.باربارا روز بعد نزد کارلاین رفت و از وی یاری خواست. کارلاین با ریچارد پنهانی دیدار کرد و به او قول داد که دنبال کارش را بگیرد.
دو سال از ازدواج کارلاین و ایزابل گذشت.ایزابل بیمار شد و به نظر پزشکش برای بهبود و هواخوری به "بولون سورمر" رفت. در آن جا به طور اتفاقی فرانسیس را دید و به یاد گذشته افتاد.فرانسیس می خواست هرچه بیش تر خود را به او نزدیک کند؛ ولی با واکنش تلخ و سرد زن جوان رو به رو شد . روزی که کارلاین به دیدن همسرش آمده بود فرانسیس نیز برای دیدار با كارلاین نزد او رفت.می خواست از او کمک بگیرد ؛ زیرا عمویش وی را از ارث محروم کرده بود و فرانسیس بدهکار بود . کارلاین قول داد که به زودی با عموی او صحبت کند.
زمانی سپری شد.ایزابل با پافشاری شوهرش راهی قصر شد.او که قبل از سفر به رابطه ی همسرش و باربارا مشکوک شده بود، حسدورزانه خود را می خورد و می پنداشت که کارلاین به وی خیانت می کند.از سویی از زبان تند و تلخ كورنی ، خواهر كارلاین رنج می برد. یک روز فرانسیس برای گفت و گو با کارلاین به منزل آن ها آمد.او از فرصت به دست آمده سودی ناجوان مردانه بُرد و آتش شک های ایزابل را شعله ورتر نمود. به او گفت که شوهرش خائن است. سپس ایزابل را فریفت و هردو از خانه گریختند.
پس از یک سال عموی فرانسیس درگذشت و فرانسیس صاحب ثروت او شد.او که با ایزابل پیمان ازدواج بسته بود همه چیز را از یاد برد و او را تنها گذاشت و رفت.در این زمان ایزابل بچّه ای چند روزه از فرانسیس داشت.
عموی ثروتمند ایزابل او را یافت.به او گفت که برایش مبلغی ماهانه در نظر گرفته که می تواند آن را از بانک بگیرد.ایزابل که از کوته فکری و رفتار خود سخت پشیمان شده بود با نوزادش سوار قطار شد تا از آن شهر برود.در بین راه، قطار از ریل خارج شد. ایزابل در این حادثه به سختی زخمی شد و پسرش را از دست داد.در بیمارستان نامه ای برای عمویش نوشت و به پرستار داد و سپس از شدت جراحت از حال رفت.پرستار پنداشت که او مرده است. نامه را برای عموی ایزابل فرستاد.ایزابل با تلاش پزشکان به زندگی بازگشت.او در حالی بیمارستان را ترک کرد که قسمتی از صورتش جراحی شده بود و کمی هم می لنگید. شوهر و دوستانش می پنداشتند که وی از حادثه جان سالم به در نبرده است.
کارلاین پس از این واقعه با "باربارا" ازدواج کرد.او سه فرزند از ایزابل داشت.ایزابل برای امرار معاش در آلمان معلم سرخانه شد.مدتی بعد اِفی ، نامزد ریچارد نیز برای کار به آن خانه آمد . ایزابل را نشناخت و با وی صمیمی شد.ایزابل از او شنید که کارلاین ازدواج کرده و اکنون کوچک ترین فرزند ایزابل با بیماری سل دست به گریبان است . چشمه ی مهر مادری در ایزابل جوشید. سرنوشت، مادر را به فرزند رساند.صاحب خانه گفت که شخصی در "ایستالین" به معلم زبان خارجی برای فرزندش نیاز دارد.ایزابل پی برد که آن شخص کارلاین است .حالا ایزابل می توانست با هویت جعلی به منزل خود بازگردد و به بهانه ی معلمی از فرزند بیمارش ویلیام پرستاری کند.
در همین زمان به کارلاین پیشنهاد شد که نمایندگی مردم "ایستالین" را در انتخابات مجلس بپذیرد. از طرفی رییس مجلس عوام، منشی اش فرانسیس را- که حالا ازدواج کرده بود و یک فرزند داشت- تهدید نمود که به مقابله با کارلاین بپردازد ؛ چون در غیر این صورت کارش را از دست می دهد. فرانسیس به ناچار پذیرفت و برای انجام تبلیغات بر ضدّ كارلاین به ایستالین رفت. در آن جا با نفرت و بیزاری مردم رو به رو شد؛ با این حال به خود نیامد و به تخریب شخصیت كارلاین ادامه داد.در همین گیر و دار منشی کارلاین پی برد که فرانسیس همان" تورن ِ "قاتل است .این موضوع را به کارلاین گفت.کارلاین نمی توانست خودش این ماجرا را دنبال کند. وکیلی سرشناس را برگزید که علاقه مند به پرونده ی ریچارد بود .
سرانجام ویلیام، فرزند ایزابل درگذشت و مادرِ غم دیده، درهم شکست و به حال مرگ افتاد.روز رأی گیری بود. کارلاین با قاطعیت تمام از سوی مردم ایستالین، نماینده پارلمان شد.در آخرین ساعات رأی گیری ، پلیس به سر وقت فرانسیس رفت و او را به اتّهام قتل پدر اِفی دست گیر کرد. پس از چند جلسه در دادگاه ، فرانسیس قتل چند سال پیش را گردن گرفت . ریچارد تبرئه شد.
ایزابل در بستر مرگ بود. او هنوز نمی خواست هویّتش فاش شود تا این که كورنی ،خواهر کارلاین پرده از راز او برداشت. او خود را باعث فرار ایزابل از خانه می دانست. کوشید تا دل ایزابل را به دست آورَد. ایزابل هم در مقابل از او طلب بخشش کرد.سپس کارلاین آمد .او فکر کرده بود که همسرسابقش مرده است. ایزابل اشک ریزان از او خواست که گناهش را ببخشد و بگذارد که روحش با آسودگی از جهان برود.کارلاین هم تقصیر ها را به گردن گرفت و از خطایش گذشت. زن مهربان در حالی که لبخند رضایت بر لب داشت ، جان سپرد.
"سقوط یک فرشته" از آثار "هنری وود" است که آن را خانم "شیده جلالی فر" در 695 صفحه به فارسی برگردان نموده است. آثار دیگری با این موضوع تاکنون منتشر شده است؛ مثل کتاب "مشمول مرگ". این داستان احساسات برانگیز و پندآموز، حکایت دختری بی مادر است که قماربازی وهرزه کاری های پدرش زندگی وی را دیگرگون می کند.دختر، قربانی نادانی های پدرش است و خود نیز با کوته فکری هایش سرنوشت تیره اش را قیرگون تر می سازد. امید او به جوانی زیبا اما فریب کار و دروغ گو پایه های زندگیش را درهم می شکند. به جای سیرت زیبا شیفته ی صورت زیبا می شود و به شوهرش خیانت می کند.با تیشه، ریشه ی زندگی اش را می زند.در مثلی افریقایی آمده است: "به جایی که کوزه ی خودت را گذاشته ای سنگ پرتاب مکن." و ایزابل چنین می کند و البته از واکنش برق آسای روزگار در امان نمی ماند. اگر چه او به اشتباهش پی می برد؛ ولی باید کفّاره ی گناهانش را پس بدهد چنان که به گفته ی مولوی:
این جهان ، کوه است و فعل ما ندا
ســوی مــا آیـد نــداها را صَدا
ایزابل ،فرشته ای است که سقوط می کند و این كم ترین سزای خیانت در امانت است.
چون امانــت، کســی نکو دارد
کیـــمیــای سعــادت او دارد
وان که او دسـت بر خیانت بُرد
گر بزرگ است ، زود گردد خُـرد
و " نیچه" چه جالب و درست گفته است كه : « بشر، بی رحم ترین حیوانات نسبت به خود است.»
نفرت داشتن ، عشقی شیطانی است .جک لندن ( نویسنده امریکایی قرن نوزدهم و بیستم )

روز بعد سورتمه ی آن ها واژگون شد ؛ زیرا یکی از سگ ها به سوی همان ماده گرگ می رفت.بیل تفنگش را برداشت تا گرگ را بکشد ؛اما تا به خود آمد ، گرگ های دیگر محاصره اش کردند و به سویش یورش بردند.لحظاتی التهاب آور گذشت،هنری صدای فریادها و ناله های دوستش را شنید که زود آرام و آرام تر می شد . اکنون هنری تنها بود و باید جانش را برمی داشت و می گریخت .
شبی گرگ ها هنری را دوره کردند . او با کمک آتش فراری شان داد؛ ولی از خستگی به خواب رفت .وقتی بیدار شد خود را در میان کاروانی دید .او نجات یافته بود.
در گله ی گرگ ها سه گرگ بودند : جوان ، میان سال و پیر.آن ها بر گله تسلط داشتند و برای به دست آوردن ماده گرگ می جنگیدند. سرانجام گرگ پیر تک چشم ، پیروز میدان شد و آن دو کشته شدند. گرگ پیر و ماده اش به شهری قدیمی رفتند که ساکنانش سرخ پوستان بودند .ماده گرگ با تله های انسانی آشنا بود و ترسی به خود راه نمی داد، با این حال صدای تیری شنیدند و به محلی دیگر رفتند.
با آمدن بهار،توله ی آن ها به جهان پا نهاد. حالا گرگ پیر باید در پی شکار می رفت ؛ ولی دیگر توان کافی نداشت و سرانجام یک روز با یوزپلنگی درگیر و کشته شد.
ماده گرگ ناچار شد به تنهایی توله ی زیبا و خاکستری اش را بزرگ کند." سپید دندان " کم کم بزرگ شد و پا به طبیعت نهاد. همه چیز برایش رنگی دیگر داشت و عجیب می نمود .در اندک زمانی فهمید که حریفان زورمند بر ضعیفان چیره می شوند. دریافت که اگر نکشد، کشته و اگر نخورَد ، خورده می شود.
سپید دندان و مادرش به محل زندگی سرخ پوستان رسیدند.برخی سپید دندان را اذیت کردند. او هم با زوزه ای دردناک مادرش را به یاری طلبید.ماده گرگ به مزاحمان حمله نکرد؛ چون در بین آن ها فردی به نام "گری بیور "(gery beaver) بود که سال ها قبل او را تربیت کرده بود.گری سپید دندان را نوازش کرد .از آن پس سپید دندان و مادرش همراه گری شدند.
روزها گذشت . گری آن ها را به گردش می برد و آموزش می داد تا این که ماده گرگ خواست برود و او مانع نشد.حالا سپید دندان باید بدون مادرش جنگ و جدال در طبیعت را تجربه می کرد.
گری ، سپید دندان را با خود به شهر بزرگ "فورت یوک " برد .حیوان بی چاره فهمیده بود که حاکمان واقعی آدمیانند .در آن جا با چند سگ درگیر شد که همواره پیروز میدان بود .
زندگی سپید دندان با گری پس از مدتی به پایان رسید ؛ چرا که مردی به نام " اسمیت " آن را تصاحب کرد .اسمیت از وجود سپید دندان به خوبی بهره برد .او گرگ جوان را با سگ ها درمی انداخت و پول به جیب می زد .روزی آن را با سگ بسیار قدرتمند و تنومند سیرک به جنگ وا داشت .سپید دندان به سختی زخمی شد.مهندسی به نام ویدون اسکات Weedon Scott)) با دیدن بی رحمی های اسمیت دلش به حال سپید دندان سوخت و مانع از درگیری بیش تر شد و آن را از اسمیت خرید .وی به زحمت توانست گرگ را رام کند . هر روز علاقه ی آن ها به هم بیش تر می شد تا جایی که حتی سپید دندان با او راهی سانفرانسیسکو شد .زندگی در کنار خانواده ی اسکات برایش جالب و جذّاب بود .آموخته بود که به مرغ ها و جوجه ها حمله نکند .
یک روز اسکات با اسبش به زمین خورد و آسیب دید .سپید دندان به سرعت به سوی منزل او دوید و کمک آورد . این اتفاق باعث شد که با آن خوش رفتار شوند .
به تازگی مردی آدم کش و خطرناک به نام " جیم هال "از زندان گریخته بود .سگ ها نتوانسته بودند ردّ او را بیابند. اهل آن جا از آزادی جیم می ترسیدند . جیم یکی از شب ها می خواست وارد عمارت پدر اسمیت شود . سپید دندان بوی او را حس کرد و به سویش یورش برد و گازش گرفت .تیر خورد ولی رهایش نکرد .اهل خانه از سر و صدا بیدار شدند. اسکات و دیگران آمدند. سپید دندان مرد قاتل را از پای درآورده ؛اما خودش به سختی زخمی شده بود .حالا همه نگران حال سپید دندان بودند. گرگ بی چاره در حال مرگ بود . اسکات دکتر را خبر کرد . دکتر با تلاش بسیار خون ریزی سپید دندان را بند آورد و توانست جانش را نجات دهد .زندگی دوباره ی سپید دندان برای اسمیت و خانواده و محله اش خوش حال کننده بود .
***
سپید دندان (White fang) بیش از هر چیز اثری است در مقابل " آوای وحش " که سه سال پیش از آن چاپ شده بود .اگر در آن جا "باک " ، سگ اهلی سورتمه کش ،به گرگی درّنده تبدیل می شود ، در این جا حیوانی وحشی که سه چهارم آن گرگ و یک چهارم آن سگ گرگی است، اهلی می شود و به کمک انسان می آید .
جک لندن در پایان این اثر می گوید : «قانونی که او آموخته بود عبارت بود از اطاعت از قوی تر و زور گویی به ضعیف تر .»
لندن که زیر نامه هایش را با عنوان گرگ امضا می کرد ، قیاس های آشکاری میان دنیای انسان و حیوان می کند؛ ولی از جنبه ی انسانی و بخشیدن بی اندازه به حیوان پرهیز می کند .دوگانگی ناگشوده بین فردگرایی و سوسیالیسمِ که وی در زمان زندگی پاسخش را یافت ، پایان این رمان را رقم می زند. سپید دندان در تقابل با باک در "آوای وحش "، جامعه را می پذیرد بی آن که تمامی ، خصوصیات و خوی وحشی اش را به کناری نهد . نویسنده ی امریکایی اثر ، حقّ بی اندازه ای را که جامعه ی صنعتی ِ سرمایه داری به قوی تر میدهد ، به وضوح می بیند و آن را با انتقاد کم تری ، به زندگی در طبیعتی که - سپید دندان، تنها به علت روحیه ی جنگاوری خود در رو در رویی با جهان ِ دشمن خوی ِ پیرامونش دارد – منتقل می کند . درست در توصیف همین تضادها و کش مکش های اغلب شدید است که جک لندن ، گیرایی و سرزندگی داستان را حفظ می کند. این ویژگی ، عناصر شاعرانه ی ارایه شده با طبیعت گرایی برجسته ی یک حیوان درّنده را با قالب نو رمانی ماجرایی، پیوند می دهد .
هِرمان هسه ( نويسنده و شاعر آلماني قرن نوزدهم و بيستم )

ده سال پيش ، وقتي" يوهان فراگوت "زميني به نام "اِسپَرلُوس "خريد و به آن جا نقل مکان کرد ، خانه ي اربابي کهن سالِ رها شده اي بود با کوره راه هاي باغ.فراگوت معبد آن را ويران کرد و کارگاه نقاشي جديدي بنا نمود .وي مدت هفت سال در آن جا سرگرم نقاشي بود. پسرش آلبرت را به مدرسه ي شبانه روزي فرستاد تا کم تر با او رو در رو باشد . خانه ي اربابي را به همسرش" آدله "و خدمت کاران واگذار کرد. او در همان کارگاه مانند مردان مجرّد مي زيست.
"پي ير " نام پسر کوچکشان بود که دلبر پدر و مادر و تنها پل ارتباطي بين آن ها و کارگاه و خانه ي اربابي بود.
روزها گذشته بود تا يوهان توانسته بود تابلويي از رودخانه ي "راين" با قايق و ماهي گير و نقشي از ماهي ها بکشد. پي ير معمولا به اتاق نقاشي پدر مي رفت؛ ولي مي گفت که هرگز نمي خواهد چون پدرش نقاش بشود ، بوي رنگ را دوست ندارد و سرگيجه مي گيرد.
روزي" بورکهاردت "، يکي از دوستان فراگوت، از ناپل ايتاليا به آن جا آمد. هنر فراگوت را ستود و از شهرت او در ميان مردم و روزنامه ها سخن گفت.ديدار آن ها خاطره انگيز بود. يوهان پس از مدت ها هم صحبتي يافته بود .او درباره ي نقاشي مي گفت : «يک نقاش بايد حسّاس باشد و از سوژه هاي تازه و مناسب، با لطافت و زيبايي خاصي تابلويي خوب بيافريند به گونه اي که هر بيننده اي را مجذوب کند .»
آلبرت در تعطيلات از مدرسه ي شبانه روزي آمد. او از پدر بيزار بود و شکايت نزد مادر مي بُرد و مي گفت که پدرش زندگي آن ها را با بي اعتنايي به باد داده است .آدله او را دلداري مي داد.آلبرت و فراگوت برخوردي بسيار سرد با هم داشتند .
بورکهاردت ، به فراگوت گفت که زنش را طلاق بدهد ؛ چون رابطه ي آن ها به زندگي زناشويي شبيه نيست . او افزود : «تو خوش بختي را زنداني کرده اي. هر که اميد داشته باشد، خوش بخت است. تو بايد مانند مردي آزاد و خوش بخت با دنيا رو به رو شوي .»
بورکهاردت مي خواست پاييز به هندوستان برود .او از فراگوت نيز دعوت کرد و گفت که در آن جا مي تواند با خيال راحت به نقاشي و شکار بپردازد .
پس از رفتن او فراگوت بار ديگر با تنهايي دست به گريبان شد ؛ تنهايي اي که سال ها و سال ها با آن زيسته بود. در ميان افکار پريشانش ترکيبي بزرگ را ترسيم کرد : يک مرد و زن و کودکي که جلوي آن ها به بازي مشغول بود. نه آن مرد شبيه خود نقاش بود و نه آن زن شبيه آدله؛ ولي شکل کودک همان چهره ي پي ير را داشت .
فراگوت درباره آلبرت با آدله صحبت کرد. پدر مي گفت : «آلبرت مي خواهد در همه ي زمينه ها استعداد نشان بدهد ؛ در حالي که مي خواهد آقازاده باشد. انسان فقط در يک رشته ي هنري مي تواند پيش رفت کند .»
يک روز آلبرت با اصرار زياد به پدرش، پي ير را براي گردش با خود بُرد. دير بازگشتند .پدر و مادر نگران بودند.آلبرت علاقه اي به برادرش نداشت .
از آن روز به بعد پي ير طراوت هميشگي اش را نداشت . دکتر بيماري او را عصبي تشخيص داد .فراگوت که نقاشي جديدش را تمام کرده بود هيچ کسي را نداشت که آن را به وي نشان دهد و پي ير هم در بستر بود. سرانجام بر آن شد که آن را بفروشد و خرج سفر هند کند. با همسرش گفت و گو کرد و از رفتن گفت .آدله انديشيد و از تنهايي اش ترسيد؛ ولي آلبرت با شنيدن اين خبر خوش حال شد.و به پدر گفت : چه قدر خوب است که به سفر هندوستان مي روي !
پي ير در خواب بود .پدر از سر و صورت او طرحي زد ؛ زيرا دوست نداشت در بيداري از وي طرحي بکشد. او هر روز درد و شکنجه ي کودکش را مي ديد اما نمي توانست کاري بکند .
فراگوت به آدله گفت که هر جا مي خواهد مي تواند برود ولي اسپرلوس به آن ها تعلق دارد . زن گفت : « پس اين پايان اسپرلوس است .»
فراگوت از دکتر شنيد که بيماري پي ير درمان ناپذير است و فقط بايد او را در سکوت و آرامش تقويت کنند .آلبرت که در خانه پيانو مي زد به خواست مادر براي چند روز به مونيخ رفت .آدله فکر کرد که با رفتن شوهرش بي سر و سامان خواهد شد .تعطيلات آلبرت هم رو به پايان بود و پي ير با مرگ دست و پنجه نرم مي کرد . زن ديگر نمي توانست همسر را از رفتن باز دارد.
سرانجام آن روز غم بار فرا رسيد .پي ير ناباورانه جان سپرد. نقاش ، چهره ي او را کشيد و در باغ به ياد خاطرات شيرين او براي نخستين بار سخت گريست .
فرداي آن روز يوهان فراگوت-که ديگر دل بستگي اي به اسپرلوس نداشت - لوازم سفرش را بسته بندي کرد و راهي هند شد . او تنها هنر خود را داشت و چشم اميدش به آينده بود .
*****
اسپرلوس واژه اي پارسي و کهن است به معني کاخ و قصر که در فرهنگ " جهانگيري " و "برهان قاطع " آمده است :
چه نقصان ديدي از کعبه ، تو بي دين!
که گردي گِرد ِ اسپرلوس شاهان ؟ ( عَسجدي )
اين اثر به جدايي هسه از همسر نخستش اشاره دارد. هسه چنين مي انديشيد که هر روز که مي گذرد ما را نسبت به آن چه دوست داريم ،بيگانه تر مي کند. آدله همسر فراگوت بدون هيچ گونه شادي در انتظاري پوچ به سر مي بَرَد و فرزندش – که در عالم صفا و کودکي به بازي سرگرم است – همان تنهايي پدر و مادر را احساس مي کند . آدله استعداد و هنر فراگوت را نديده مي گيرد و اين ، بهانه اي محکم براي فاصله گرفتن انديشه هاي آن ها است که رابطه ي درک ناشدني شان را رقم مي زند . فراگوت ، اسپرلوس را رها مي کند تا در هند به دست نيافته هايش برسد. اين سفر شايد ديدگاه نويسنده را درباره ي علاقه به انديشه هاي شرقي نشان دهد.

"کسی که به کاری بیاید ، نباید فرصت زیستن یا مردن را به حساب آورد. باید تنها آن را به حساب آورَد که آن چه انجام می دهد ،درست است یا نادرست ." جان اشتاین بِک(نویسنده امریکایی قرن بیستم )
کینو و همسرش خوآنا و نوزادشان در کلبه ای کنار ساحل دریا زندگی می کردند .آن ها فقیر و به موسیقی علاقه مند بودند و از صدای امواج دریا لذّت می بردند .
روزی عقرب فرزندشان را گزید . همه گفتند که کودک خواهد مرد چون آن ها پولی برای مداوای کودک نداشتند و از سویی پزشک شهر را بی سواد می دانستند .پزشک هم پیش از این که بچّه را ببیند از کینو پرسید که پول دارد یا نه؟ کینو خشمگینانه به در کوبید . مردم پراکنده شدند و آن خانواده با اندوه نداری خود ، تنها ماند .
تنها ثروت آنها قایق صید مروارید بود که به او به ارث رسیده بود . کینو و خوآنا با بچّه ی عقرب گزیده سوار قایق شدند . خوآنا امیدوار بود که شوهرش مرواریدی پیدا کند تا شاید از این همه بدبختی رهایی یابند .
به محل صید مروارید رسیدند . کینو به درون آب پرید و به قعر آب رفت .همه جا را زیر و رو کرد . ناگهان صدفی بزرگ جلوی چشمانش پدیدار شد .آن را برداشت و به سطح آب آمد . صدف را گشود . ماتش بُرد .ناباورانه دید که مرواریدی به اندازه ی تخم کبوتر در آن است. فریاد زد : "عزیزم ! عزیزم ! مروارید. مروارید ."صیادان دور او جمع شدند .
خبر در شهر پیچید. اکنون آن هایی که به این خانواده بی مهری کرده بودند افسوس می خوردند و چشم به مروارید داشتند. فقیران خوش حال بودند و ایمان داشتند که کینو به ایشان کمک خواهد کرد . خریداران مروارید نیز برای ارزان خریدن مروارید، دندان تیز کرده بودند .
همسایگان در کلبه کینو گرد آمده بودند . نمی خواستند از آن جا بروند .کینو از آرزوهایش گفت و این که می خواهد ابتدا به کلیسا برود تا عقدشان را جشن بگیرند. به مدرسه رفتن فرزندش و دانشمند شدن او اندیشید . ناگهان کشیش آمد و گفت که باید از کسی که این ثروت را به آن ها بخشیده ، سپاس گزاری کنند .سپس دکتر آمد تا عقرب گزیده را معاینه کند .شربتی به نوزاد داد تا ظاهرا اثر سم کم شود .پیش از رفتن گفت که باز هم به نوزاد سر خواهد زد .
همه جا صحبت از مروارید بزرگ کینو بود ؛ولی کینو آن را دور از چشم همگان در محلی پنهان کرده بود .
حال بچه بدتر شد و بالا آورد.پزشک خبر یافت و خود را رساند .به او شربتی خوراند. آن گاه دست مزدش را خواست . کینو گفت که پس از فروش مروارید پول وی را می دهد .پزشک با تیزهوشی در تلاش بود که جای مروارید را بفهمد.
شب هنگام باز هم کینو جای مروارید را تغییر داد. گودالی زیر حصیری - که روی آن می خوابید – کند و آن را پنهان ساخت .شب سر و صدایی مرموزانه آمد . خوآنا گفت که این مروارید شوم است و باید آن را از بین ببرند پیش از آن که مروارید ، آنان را نابود سازد .کینو که مروارید را باعث سعادتمندی خانواده اش می دانست پاسخ منفی داد .
روز بعد کینو مروارید را برداشت و به راه افتاد تا آن را بفروشد . برادرش نیز همراهش شد. خریداران مروارید هر کدام کوشیدند که آن را از چنگ کینو بیرون بکشند ؛ ولی موفق نشدند .
باز هم شب سر و صدایی آمد .کینو چاقو در دست بیرون رفت .خوآنا صدای درگیری دو نفر را شنید . از کلبه خارج شد . شوهرش را خون آلود یافت . او را به داخل کلبه آورد .از او خواهش کرد که هر چه زودتر خودشان را از شرّ مروارید رها کنند و آن را به دریا بیندازند. کینو مخالفت کرد .نیمه های شب ،خوآنا برای دور انداختن مروارید به سوی دریا می رفت که کینو سر رسید و مانع شد وچند سیلی محکم به صورت او نواخت و مروارید را گرفت.دوباره به طرف کلبه به راه افتادند. کسی آن ها را دنبال می کرد. کینو با او درگیر شد و وی را کشت .اکنون باید می گریختند .خوآنا برای آوردن فرزندش به سوی کلبه حرکت کرد و کینو به ساحل رفت تا قایق را آماده کند ولی قایق را سوراخ کرده بودند.خشمگینانه به سمت کلبه دوید. کلبه در آتش می سوخت و همسر و فرزندش کنار آن ایستاده بودند.به ناچار شب به منزل توماس ، برادر کینو رفتند . توماس کمکشان کرد تا پنهانی به طرف شمال بگریزند.
هنگام فرار ، سه نفر در پی آن ها بودند . به سوی کوه گریختند و به غاری پناه بردند .کینو خواست نگهبان را بکشد .ناگهان صدای کودکش به هوا برخاست. نگهبان به سوی غار رفت و شلیک کرد .کینو او را با کارد کشت .نفر دوم آمد . او را نیز از پای در آورد و تفنگش را برداشت و نفر سوم را دنبال کرد و تیر انداخت . او نیز کشته شد . وقتی کینو بازگشت با جسد فرزندش رو به رو شد . دست بر سر گذاشت و افسوس خورد و فریاد کشید .
زن و شوهر به شهر بازگشتند مردم به طرفشان آمدند . کینو به کلبه ی سوخته اش نظر انداخت.سپس با همسرش به دریا رفت .مروارید را از جیبش درآورد و به آن نگاه کرد. فرزندش و سه نفر دیگر را با تنی خون آلود مشاهده کرد .آن گاه مروارید را با قدرت هر چه تمام تر به سوی دریا پرتاب کرد .تمام چیزهای باقی مانده از مروارید از بین رفت و برای همیشه خاموش شد.
*****
داستان ، حکایت ماهی گیری فقیر است که در راه یافتن مروارید ، زندگیش را به تباهی می کشاند .مروارید ، بلای جان او و خانواده اش می شود و کلبه خرابه و نوزادش را از دست می دهد .داستان این کتاب بر اساس افسانه ای مکزیکی است .نویسنده بر حسّ ششم زن تأکید فراوان دارد.شاید مهم ترین درس اخلاقی و پندآموز "مروارید"این باشد که ثروت ، طمع دیگران را برمی انگیزد ،درگیری هایی تا مرز آدم کشی پدید می آورد ، آرامش را می زداید ، ترس و نگرانی می سازد و دشمن می تراشد .نکته ی جالب دیگر این است که زمانی مشکل کینو حل می شود که هر چیزی مروارید را به دریا پس می دهد و این امر، یادآور ضرب المثلی معروف است که : هر چیزی باید به جای اصلی خود بازگردد تا درست باشد . به گفته ی فردوسی حکیم :
پرستنده ی آز و جویای کین
به گیتی ز کس نشنود آفرین
تو از آز باشی همیشه به رنج
که همواره سیری نیابی ز گنج

گل در مرز و بوم ایران سابقه ای بس دراز دارد و اگر می بینیم که در شعر و ادب پارسی بیش تر از دیگر سرزمین ها سخن از گل می رود، برای آن است که مردم این سرزمین از دوران های کهن به گل عشق می ورزیده اند و ایران زمین مهد پرورش گل بوده است.
اگر نگاهی به کتاب «تاریخ طبیعی» اثر«پلین»Pline بیاندازیم، می بینیم که این کتاب چقدر بوی گل و گیاه سرزمین گل خیز ایران را می دهد. میراثی که در مغرب زمین از گل و گیاه گوناگون ایران نام برده است، خود شایان گفتاری دیگر است.
در میان گل ها، گل سرخ ( گل سوری) بیش تر مورد توجه ایرانیان بوده و هنوز بوته های وحشی این گل در گوشه و کنار روستاهای ایران به فراوانی دیده می شود و گلاب از زمان های بسیار قدیم شناخته شده بوده و در مراسم مذهبی و نیز در پزشکی به کار می رفته است و هنوز هم به کار می رود و در جشن ها، عروسی ها و میهمانی ها هنوز گلاب می گردانند.
واژه ی مرکب گلاب خود می رساند که مراد از گل، همان گل سرخ است و در ادبیات فارسی نیز گل بیش تر به گل سرخ گفته می شود و شکل های گوناگون این واژه در دوران های پیش از اسلام نیز به معنی گل سرخ است.
بررسی های ریشه شناختی نشان می دهد که واژه ی گل خود شکل تغییر یافته ی واژه ی دیگری است که در زبان فارسی برای این گیاه وجود داشته است و ما رد آن را خواهیم گرفت.
به ریشه ی واژه ی گل نخست در اوستا برمی خوریم. این ریشه به صورت وَرذ vardda چندین بار در اوستا آمده است که در فارسی باستان به شکل وَرد varda و در دوره ی فارسی میانه در پهلوی ساسانی به صورت وَرت vart و وَرد vard در آمده و در فرهنگ های فارسی به همین صورت « وَرد» باقی مانده است.

واژه ی « وَرد » ( به معنای امروزی گل) در نام بسیاری از آبادی های ایران باقی مانده است که از آن جمله می توان از «ورد آورد» نام برد که روستایی در نزدیکی تهران است به معنی گل آورد و همچنین در نام روستای «سُهروَرد» در نزدیکی زنجان که زادگاه شیخ اشراق «شهاب الدین سهروردی» است. بخش نخست این کلمه یعنی سُهر suhr ( یا سُخر suxr ) صورت قلب شده ی واژه ی سرخ surx است و کلمه ی سُهروَرد بر روی هم به معنی سرخ گل یا گل سرخ است.
واژه ی پهلوی وَرت vart در دوره ی اشکانیان به ارمنستان راه می یابد و در آن جا به معنی گل سرخ به کار می رود. از مشتقات این واژه می توان نام خاص نو اَرت Nevart را نام برد که از دو وازه ی ایرانی nev به معنی نو و vartبه معنی گل سرخ ساخته شده است و معنی آن بر روی هم یعنی «نو گل» یا «غنچه گل» است که امروز هم نام زنان ارمنی است.
واژه ی پهلوی وَرد vard از سوی دیگر به زبان آرامی راه یافته و از آن جا به زبان های دیگر سامی از جمله به زبان عربی رفته است و در این زبان به معنی گل سرخ و رنگ سرخ به کار رفته است و امروز نیز به کار می رود.
واژه ی باستانی وَرد varda در اوایل دوره ی اشکانی بنا بر قاعده ی زبان شناسی تطبیقی ایرانی، یعنی تحول rd به l به صورت وال vala تحول یافته است که بعدها با افتادن وایل a به صورتval و سپس vol و vel درآمده است.
در برهان قاطع وَل val به معنی شکوفه، به ویژه شکوفه ی انگور، آمده است.
«بابا طاه» این واژه را به معنی گل به کار برده است:
| مساسل زلف بر رو ریته داری |
| ول و سنبل بهم آمیته داری |
| پریشان چون کنی آن تار زلفان |
| به هر تاری دلی آویته داری |
یعنی:
| مسلسل زلف بر رو ریخته داری |
| گل و سنبل بهم آمیخته داری |
| پریشان چون کنی آن تار زلفان |
| به هر تاری دلی آویخته داری |
در ترانه های روستایی نیز این واژه به معنی گل و نیز گلی که بدان عشق می ورزند ( یعنی یار و معشوق) آمده است:

| شب تاریک و ره باریک و ول مست |
| کمون از دست من افتاد و بشکست |
| کمون دارون کمون از نو بسازید |
| ولم یاغی شده مشکل دهد دست |
در برخی فرهنگ ها نیز از ترکیب وال val با واژه ی دیگر فارسی یعنی گونه gona واژه ی « والغونه » به معنی سرخاب آمده است
در زبان شناسی تطبیقی ایرانی همواره یک v قدیمی با ترکیب با وایل بعدی خود به صورتgu در می آید، مانند:
vistasp کهgustasp (گشتاسپ) یا vehrk که gurg (گرگ) شده است و غیره.
بدین ترتیب واژه ی کهن اوستایی vardda که بعدها همان گونه که گفتیم به صورت های varda ، vard، val و سراتجام vel و vol در آمده بود، بنا بر قاعده ی بالا به صورت gul (گل) در آمد.
صورت اوستایی vardda از سوی دیگر از شرق به غرب رفته و در اطراف دریای سیاه و مدیترانه به همین صورت رایج شده است و یونانیان آن را به صورت wrodon و بعد ها با حذف w به صورت rodon پذیرفته اند. به گفته ی « میه » Meilet زبان شناس فرانسوی، زبان لاتینی نیز این واژه را از تمدن مدیترانه ای گرفته است.
و این همان واژه ای است که نه در یونانی و نه در لاتینی جزو لغات مشترک هند و اروپایی نیست و از لهجه های شرقی ایران یعنی از پارت ها وام گرفته شده است.
سرانجام واژه ی rodon یونانی نیز با افتادن n که فقط یک جزء صرفی است به صورت rodo و سپس rod تحول یافت و سپس در همه ی کشورها ی اروپایی به صورت Rosa و Rose (به معنی گل سرخ) در آمد.

«کورنی»شاعر بزرگ دوره ی کلاسیک فرانسه نمایش نامه ی معروفی دارد با نام « رودوگون » Rodogune که شرح حال شاهزاده خانمی ایرانی با این نام از عهد اشکانی است. نام «رودو گون» مرکب است از واژه ی «رودو» rodo به معنی گل سرخ (که تحول آن در بالا نشان داده شد) و گون gune که همان گونه است و نام این شاهزاده خانم بر روی هم به معنی گل گونه یا کسی است که گونه اش به رنگ گل سرخ است و نامش با این نمایشنامه در ادبیات فرانسه شهرت یافته است.
بدین ترتیب واژه ی اوستایی vardda به معنی گل سرخ، با تحول خود و به طریقی که گفته شد به سراسر جهان و همه ی زبان های دنیای متمدن راه یافت و این نمونه ای از یک برگ زرین از تمدن باستانی ما است.
مطهری از برجستگان عالم اندیشه اسلامی است.وی در قریه فریمان در نزدیکی مشهد متولد شد و در نوجوانی به حوزه علمیه این شهر و پس از چند سال به حوزه علمیه قم رفت.این دوران زمانی بود که رضا شاه بر حوزه های علمیه فشار وارد می کرد و تنها اندکی از فوت حاج شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم می گذشت.مطهری مدت 15 سال در قم و در محضر بزرگانی چون بروجردی، امام خمینی و همچنین سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف عالیقدر جهان اسلام گذرانید.
مطهری به سال 1331 به تهران آمد و در مدرسه مروی به تحقیق مشغول شد و سه سال بعد به عنوان استاد دانشگاه در دانشکده الهیات و معارف اسلامی آغاز بکارکرد.فعالیتهای سیاسی مطهری بطور جدی با قیام 15 خرداد 1342 آغاز شد.در زندگینامه مختصری که در مقدمه آثار وی چاپ شده (1372، شرح حال آمده در این قسمت عمدتا متکی بر همین زندگینامه است) .چند بار زندان و بازداشت در کارنامه فعالیتهای وی ثبت شده است که اولین آن 15 خرداد 42 بود.مطهری در رهبری مذهبی هیاتهای مؤتلفه اسلامی هم شرکت داشت.وی در سال 1346 به اتفاق جمعی دیگر در تاسیس حسینیه ارشاد نقش مهمی بر عهده گرفت و پس از بروز مشکلاتی با دیگر اعضاء در مسجد الجواد، مسجد جاوید و ارک تهران به فعالیتهای خود ادامه داد.مطهری در شرایط به ثمر رسیدن نهضت اسلامی از معتمدین و مشاورین اصلی امام خمینی بود و از سوی ایشان در تشکیل شورای انقلاب عهده دار مسئولیتهایی گشت.وی سرانجام در سال 1358 از سوی گروه تروریستی فرقان که گرایشات افراطی ضد روحانی داشتند، ترور شد. مطهری تنها فرد از جمع افراد مطرح در این فصل است که با چنین انجامی روبرو گردید.
مطهری یکی از پرکارترین نویسندگان و عالمان مسئول دین در دوران معاصر است.تا تاریخ نگارش این فصل در (دیماه 76) 11 مجلد بزرگ مجموعه آثار وی ویرایش و منفتح شده است، (در واقع 14 جلد است، ولی مجلدات 8، 11، 12 هنوز منتشر نشده است) و با لحاظ کردن حجم نوارهای سخنرانی که بشکل کتاب عرضه شده یا می شوند و همچنین دست نوشته ها و چاپ مجدد و ویرایش شده دیگر آثار مطهری به نظر می رسد که این مجموعه به رقم معتنابهی بالغ گردد.مطهری از نگاه آثارش بیش از هر چیز یک متکلم یعنی مدافع عقاید دین با استفاده از عقل است.
با توجه به این که، مطهری این دفاع کلامی را به حوزه های اجتماعی نیز گسترش داده و بررسی آثار وی بهترین بیانگر حساسیتهای اجتماعی روحانیون و اندیشمندان شیعی در مذهب در عصر ماست.همانگونه که در قسمت خاصه های اندیشمندان ذکر شد، مخاطب قرار دادن جوانان، یک اصل مهم بود و این در آثار مطهری و علی شریعتی که پس از وی گفته خواهد شد، برد و گسترش بیشتری یافته است.مطهری در امر سازماندهی دین و مساله اصلاح طلبی در داخل، روحانیت و مرجعیت فعال بود و یکی از نویسندگان کتاب «مرجعیت و روحانیت » (1340) پس از فوت بروجردی است.او همچنین سعی داشت که بر تبلیغات و نگرشهایی که جدایی اسلام و ایران را تشویق می کردند، با نگارش کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران » پاسخ بدهد.مطهری در دفاع از جنبه های اعتقادی - اجتماعی اسلام ابایی نداشت که در نقش مقاله نویس در مجله «زن روز» در دوران حکومت محمد رضا شاه ظاهر شود.این مجله در میان اهل دین، چهره موجهی نداشت، ولی مطهری در این مجله به مسائل زنان پرداخت.دو اثر مهم مطهری در امر حقوق زنان و چهره اجتماعی آنان «نظام حقوق زن در اسلام » و «مساله حجاب » است.
مبارزه با الحاد و نفوذ اعتقادی مارکسیسم یکی دیگر از جنبه های کلامی مطهری را تشکیل می داد.
«علل گرایش به مادیگری » یک بررسی آسیب شناسانه از نفوذ مادیگری در جامعه ایران است.شرح و توضیحات وی بر مجلدات اصول فلسفه و روش رئالیسم از استادش یعنی علامه طباطبایی، بخشی دیگر از فعالیتهای فلسفی - کلامی مطهری است.اثر یاد شده و همچنین «شرح بر منظومه » و آثاری از این دست، تلاشی ایضاح گرایانه در بعد فلسفی اندیشه اسلامی است.همچنین باید به تفسیر برخی از سور قرآن اشاره کرد.خلاصه باید اذعان داشت که مطهری حجم عظیمی از آثار را در زمینه های مختلف بوجود آورد که برای علاقمندان و پژوهشگران منبع کم نظیری از مباحث اسلامی و اجتماعی را رقم زده است.
در قسمت پیشین گفته شد که مطهری بیش از هر چیز یک «متکلم » بود.این وجه «کلامی » مغایرتی با وجوه فلسفی یا فقهی وی ندارد، بلکه بیشتر در صدد برجسته کردن محور اندیشه های اجتماعی - اعتقادی مطهری است.مطهری در راستای احیاء معرفت و اندیشه دینی به پیوند حوزه و دانشگاه توجه خاص داشت.وی از جمله معدود روحانیون برجسته بود که با روشنفکران دانشگاهی مراوده داشت و سعی می کرد از این طریق هم با عالم اندیشه از جمله اندیشه های برخاسته از غرب آشنایی بیشتری پیدا کند و هم با عمل خود نشان دهد کدام یک از اقشار و نیروها را مخاطب پیام و اندیشه خود قرار داده است.او می خواست که به نسل جوان و دانشگاهی بگوید که ماهیت و جوهر دین و اسلام چیست و از سوی دیگر، به نوبه خود برای حوزه ها و روحانیون از برداشتهای علمی و آموزه های رایج در علوم انسانی - اجتماعی حرف و حدیث داشته باشد.
کلامی بودن مطهری یک خصلت بارز دیگری هم دارد و آن اصلاح گرایی وی می باشد.مطهری تنها در صدد پاسخگویی به شبهه ها و آنچه که ممکن بود حملات به اسلام خوانده شود نبود، بلکه به جد می کوشید قالبهای رفتاری یا باوری مسلمانان را هم مورد نقادی قرار دهد.همچنین می توان افزود که این اصلاح گرایی از گونه ای نبود که به نفی دست آوردهای علمی یا بی توجهی و نفی یکسره آموزه های اجتماعی - انسانی منجر شود.البته نباید از این عبارت، اینگونه مراد کرد که مطهری متمایل به التقاط یا دست کم قرائت دین از دریچه اعتقادی و معرفتی معاصر بود.حتی می توان استدلال معکوس کرد و وی را از مهمترین کسانی دانست که حساسیت بسیار در مورد کلام وقالبهای باوری و رفتاری که ممکن بود جای اصل دین گرفته شود، از خود نشان می داد.به نظر وی بهره گیری از علوم و آموزه ها یا چالشهای کلامی - اعتقادی به غنای معرفت دینی یاری می رسانند، ولی این خطر هم وجود دارد که آنچه معرفت و هسته اعتقادی دین خوانده می شود، هماهنگ با این آموزه ها و علوم گردد.اصلاح گرایی کلامی مطهری با چنین حساسیتهای توام بود.
معلمی شغل انبیاست امام خمینی(ره)


به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی ایران در ۲۲ بهمن سال ۵۷ و برگزاری همه پرسی ۱۲ فرودین سال ۵۸ که به استقرار نظام جمهوری اسلامی در ۳۱ سال پیش منجر شد؛ حضرت امام خمینی، بنیانگذار نظام اسلامی ایران به مناسبت روز جهانی کارگر سال ۵۸، از شهر قم پیامی را با موضوع شان کار و کارگر و سازندگی کشور خطاب به کارگران و دیگر اقشار ملت صادر کردند؛ متن کامل این پیام تاریخی به شرح ذیل است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
هر روز، روز کارگر است
اختصاص یک روز به کارگران شاید به لحاظ تشریفات و تعظیم باشد والاّ هر روز روز کارگرى است و کارگران است بلکه عالم از کار و کارگر تشکیل شده است. اینکه ما یک روز اختصاص بدهیم به کارگر، مثل این است که یک روز را اختصاص بدهیم به نور، یک روز را اختصاص بدهیم به خورشید. هر روز نور هست و روز نور است، هر روزْ روز خورشید است؛ لکن شاید این براى یک تشریفات و تعظیمى باشد، از این جهت مضایقه نیست، لکن اگر واقعبینى باشد، کار و کارگر در تمام عوالم ماقبل طبیعت و عالم طبیعت و عوالم مابعدالطبیعه، کار و کارگر همه جاست و تمام موجودات عالم، چه موجودات قبل از طبیعت باشد و چه موجودات طبیعى باشد و چه موجودات بعد از طبیعت، همه از کارگر پیدا شده است، و کارْ نظیر «وجود» است که در همۀ شئون عالم دخالت دارد.
عظمت و منزلت کار و کارگر
عالم موجود شده است از فعالیت خدا، اجزاى عالم موجود شده است از فعالیتهایى که بعضِ موجودات دارند. هیچ موجودى را شما نمىتوانید سراغ کنید الاّ اینکه کارگر و کار در او موجود است و خودش کار است. کارگرها هم کارند، از کار پیدا شدهاند.
ذرات موجودات در عالم ـ در عالم طبیعت ـ فعال هستند براى ایجاد همۀ موجوداتى که در این عالم است؛ حتى جمادات، حتى اشجار، همه زندهاند، همه کارگرند کار احاطه دارد بر همۀ عوالم. از اول با کار عالم موجود شده است و کارگر مبدأ همۀ موجودات است. حق تعالى مبدأ کارگرى است و کارگر است، فعال است. موجودات عالم غیب [که] با فعالیت غیبى تحقق پیدا کردهاند، کارگرند. موجودات عالم طبیعت ـ هر جا که شما ملاحظه کنید، هر قشرى از اقشار را که ملاحظه کنید، چه موجوداتى که به نظر ما در پستترین مراتب وجودند مثل معادن و زمینها و جمادات و چه آنهایى که بعد از این مرتبه موجودند مثل نباتات، اشجار و چه آنهایى که بعد از اینها موجودند مثل حیوانات و چه آن که مافوق اینهاست مثل انسان ـ همه جلوۀ کارند و همه کارگر. کارگرها اینها را درست کردهاند. کارگرى بر همۀ موجودات احاطه دارد.
عالم مابعدالطبیعه ـ در جنت و نار ـ هم از کار و کارگرى پیدا شده است. بهشت و دوزخ از کار انسان پیدا شده است. در کار انسان است که یا عمل صالح است یا کار خوب است که مبدأ تحقق بهشت است یا اعمال غیرصالح و فاسد است که مبدأ دوزخ است. نباید ما اختصاص بدهیم یک روزى را به کارگر به اعتبار اینکه این روز حظّ کارگر، همین روز است. بله، مانع ندارد که یک روزى را ما انتخاب کنیم براى کارگر که بفهمانیم به عالم که کار و کارگرى است که همه چیز از اوست.
خداى تعالى مبدأ کار است
کار مثلِ جلوۀ حق تعالى مىماند که در تمام موجودات سرایت کرده است. همۀ موجودات، کار در آنها هست و با کار درست شدهاند. همۀ ذرات وجود کارگرند حتى ذرات اتمى که در این عالم طبیعت هست، اینها کارگر هستند با هوشیارى. همۀ ذرات عالم فعالند و هوشیارند لکن ما گمان مىکنیم که هوشیار نیستند: وَ اِنْ مِنْ شَىءٍ الاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لاتَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ[۱]؛ همه مُسَبِّح حقند، همه کارگران حق هستند، همه مطیع حق تعالى هستند؛ و کار در همه جا هست و عالمْ سرتاسر «روز کارگر» است نه یک روزْ روز کارگرى است، سرتاسر عالم روز کارگر است، سرتاسر عالَم کارگر است و سرتاسر عالم کار است؛ یعنى ذرات وجودى که انسان را و دیگر حیوانات را ـ به ارادةاللّه تعالى ـ موجود مىکنند کارگرند و انسانْ کار است، اثر کار آنهاست. تمام این موجوداتى که در عالم ملاحظه مىکنید اثر کار فعالانۀ جنود الهى است؛ جنداللّه، همه کارگر هستند. خداى تبارک و تعالى مبدأ کار است.
بزرگداشت روز کارگر
ما این روز را بزرگ مىشماریم از براى اینکه قرار دادهاند این روز را براى کارگر. کارگر در اسلام، وقتى که در محیط محدودترى ملاحظه کنیم یعنى در این موجود پایین، در این زمین، در این ستارۀ کوچک که در مقابل عالمْ قَدْرِ محسوسى ندارد، در مقابل عالم ماده قدر محسوسى ندارد، یعنى عالم ماده پهناور است به قدرى که تاکنون آنچه بشر فهمیده است و کم فهمیده است، آنطور که گفته مىشود بعضى ستارهها هست که نور او به ما با شش بیلیون یعنى شش میلیارد سال نور[ى] به ما مىرسد، و این آن چیزى است که تاکنون گفته مىشود کشف شده است و آن طرف را و ما بعد او را، خداى تبارک و تعالى مىداند.
این زمین در مقابل یک همچو سطح بزرگ، یک چیز ناچیزى است بلکه خورشید ما و تمام عائلۀ خورشید ما در مقابل عالمْ ذرۀ غیرمحسوسى است و تمام عالم در مقابل عالم ماوراءالطبیعه ذرۀ غیرمحسوسى است. تمام عالم ماده مثل یک نقطه مىماند در مقابل عالم ماوراى طبیعت؛ و تمام عالم ماوراى طبیعت، چه ماقبلالطبیعه و چه مابعدالطبیعه در مقابل ارادةاللّه قَدْرِ محسوسى ندارد.
کارگران و دهقانان، مدیران جامعۀ انسانیت
الآن که ما بحث داریم راجع به این ستارۀ کوچک و راجع به این ستارهاى که اصلاً قدر محسوسى در عالم ندارد و بحث داریم و راجع به کارگر ـ به آنطورى که دیگران فهمیدهاند ـ صحبت داریم، لابد باید افق بحث را کوتاه کرد و نزدیک به فهم کرد. این
کارگرهاى ما اشخاصى هستند که مدیر جامعۀ انسانیت هستند. ادارۀ امور مملکتها، ادارهامور کشورها به دست اینهاست؛ به دست کشاورزان، به دست کارگران کارخانهها و دهقانان و کشاورزان. اینها هستند که اداره مىکنند مملکتها را، اداره مىکنند کشورها را؛ و از این جهت مدیر این عالم، عالم طبیعت، یعنى در این نجمۀ کوچک، در این زمین که یک ستارۀ کوچک است، ادارۀ امور این زمین به دست کارگران است و دست اینهاست که اداره مىکند و زنده مىکند این عالم را، زنده مىکند کشور را.
بنابراین اینها عهدهدار امر بزرگى هستند، احترام زیاد دارند لکن مسئولیت زیاد. هرکس بیشتر در عالم احترام دارد، پیش خداى تبارک و تعالى احترام دارد و بیشتر منشأ اثر است، مسئولیت او بیشتر است. کارگران ما، چه طبقۀ دهقان و چه طبقۀ کارگران سایر کارخانهها و سایر جاها، تمام اعمالى که، تمام چیزهایى که در کشور هست، برکاتى که در کشور هست مرهون وجود آنهاست ولهذا آنها بر همه مقدمند. لکن چیزهایى که به عهدۀ آنهاست، مسئولیتهایى که به عهدۀ آنهاست از همۀ مسئولیتها بالاتر است.
ادامه دارد...
کارگران عامل رشد و انحطاط کشورها
اگر کشورى رو به رشد برود، با دست شما کارگران عزیز رو به رشد مىرود و اگر کشورى رو به انحطاط برود، باز هم با شماست که رو به انحطاط مىرود؛ با کار نکردن یا کم کار کردن یا علاقه به کار نداشتن است که رو به انحطاط مىرود. کشور امروز از شماست، از کارگران است، کشور مال شماست. کشور، دیگر اجانب در آن دخالت ندارند، دیگر اختناقها نیست، دیگر فشارها نیست، دیگر چپاولیها نیست. امروز کشور مال شماست و شما مسئولیت او را مستقیم دارید. اگر در این مسئولیت کوشش نکنید، اگر در این امرى که به عهدۀ شماست کوشش نکنید و آن دِیْنى که بر کشور خودتان، بر اسلام دارید ادا نکنید شما مسئول هستید.
و چنانچه کوشش کنید و چرخهاى مملکت را به راه بیندازید، شما پیش خداى تبارک و تعالى بسیار ارجمند هستید. اسلام براى شما ارج زیاد قائل است، اسلام شما را خُزّان زمین مىداند، شما خزانهدار زمین هستید که زمین را شما باید آباد کنید و از شماست که آباد کنید و براى خود شماست که آباد کنید. باید این مسئولیت را آنطور که مىدانید، آنطور که مىخواهید، این مسئولیت را به عهده بگیرید و گوش به حرف کسانى که مىخواهند نگذارند که این چرخها به راه بیفتد ندهید. آنها به شما علاقه ندارند؛ اسلام عزیز است که براى شما ارج قائل است و براى شما حق قائل است و حقوق شما را به شما رد خواهد کرد. بگذارید اسلام تحقق پیدا بکند، بگذارید ریشههاى گندیده استبداد و استعمار فرو بریزد، کنده بشود، بگذارید اشخاصى که مىخواهند براى دیگران کار بکنند فلج بشوند.
نقش کارگران و کشاورزان در سازندگى کشور
شما برادران ما هستید، شما عزیزان ما هستید، شما باید این مملکت را اداره بکنید، شما هستید که مىتوانید این بار را به منزل برسانید، شما هستید که در کارخانهها مىتوانید چرخ کارخانهها را به جنبش درآورید و به راه بیندازید و مملکت را نجات بدهید. شما دهقانان هستید که مىتوانید چرخ کشاورزى را به راه بیندازید و فعالیت شماست که کشاورزى را به طور صحیح مىتواند عملى کند.
شما مىدانید که کشاورزى ما را به زمین زدهاند، از بین بردند، حالا بر شماست که بعد از اینکه مملکت مال خود شما شده است و دست اجانب کوتاه شده است، به کشاورزى خودتان ادامه بدهید و مهلت بدهید که دولت به شما کمک بکند و مىکند کمک، آنقدرى که مىتواند کمک مىکند. شما برادران کارگر ما هستید؛ در کارخانهها بگذارید چرخ کارخانهها به راه بیفتد تا اینکه این مملکت آباد بشود براى همه، براى شما. شما بگذارید، مهلت بدهید که این کارخانهها به راه بیفتد و چرخ مملکت به جنبش بیفتد و شما همه با ما برادر هستید و ما همه در خدمت شما هستیم. شمایید که مىتوانید مملکت را اداره کنید و مىتوانید این آشفتگیها را از بین ببرید.
شما مىدانید که اینها رفتند و آشفته کردند این مملکت را. شما مىدانید که اینها چپاول کردند و رفتند و خزاین ما را تهى کردند و رفتند. حالا باید همۀ ما با هم، یک قشر تنها نه ـ تمام ـ همه با هم کوشش کنیم و این چرخهاى مملکت را راه بیندازیم تا اینکه مملکت ما سر و صورتى پیدا بکند. اسلام براى شما حقوق قائل هست؛ حق همه را خواهد داد. براى همۀ زنها و مردهاى کارگر، براى همۀ زنها و مردان دهقان حق قائل است اسلام، و آنها را عزیز مىشمارد و حق آنها را به آنها رد خواهد کرد.
شما بگذارید که اسلام تحقق پیدا بکند، جمهورى اسلام با احکام نورانى اسلام تحقق پیدا بکند. نگذارید این اشخاصى که مىخواهند نگذارند این چرخها به راه بیفتد، مىخواهند نگذارند کشاورزى ما تحقق پیدا بکند و کارخانههاى ما به راه بیفتد، شما نگذارید اینها یک همچو فعالیتها را بکنند و شما را اغفال کنند. آنها شما را مىخواهند اغفال کنند که منافع این مملکت را ببرند، که خزاین این مملکت را ببرند، که آنهایى که مىخواهند این خزاین را ببرند، دست آنها باز باشد. شما باید مانع بشوید از این معنا؛ همه باید مانع بشویم از این معنا.
من از خداوند تبارک و تعالى صحت و سلامت همۀ ملت و عظمت اسلام و عظمت ملت و استقلال و آزادى این ملت را خواستارم. همه با هم، دهقان با ما و کارگر با ما و همه با هم به پیش!
والسلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته
________________________________________
پانویس:
[۱]ـ سورۀ اسراء، آیۀ ۴۴: «و هیچ موجودى نیست جز آنکه او را به پاکى مىستاید، ولى شما ذکرتسبیح ایشان را در نمىیابید.»
منبع: صحیفه امام جلد ۷ ص ۱۷۱
الف- نظارت بر حسن اجراي تصميم هاي شوراي اسلامي استان.
ب – بررسي و شناخت کمبودها، نيازها و نارسائيهاي موجود در روستا و تهيه طرحها و پيشنهادهاي اصلاحي و عملي در اين زمينه ها و ارائه آن به مقامات مسئول ذيربط.
ج – جلب مشارکت و خودياري مردم و همکاري با مسئولين اجرايي وزارتخانهها و سازمانهايي که در ارتباط با روستا فعاليت ميکنند و ايجاد تسهيلات لازم جهت پيشبرد امور آنها.
د – تبيين و توجيه سياستهاي دولت و تشويق و ترغيب روستائيان جهت اجراي سياستهاي مذکور.
هـ- نظارت و پيگيري اجراي طرحها و پروژههاي عمراني اختصاص يافته به روستا.
و – همکاري با مسئولان ذيربط براي احداث، اداره، نگهداري و بهرهبرداري از تأسيسات عمومي، اقتصادي، اجتماعي و رفاهي مورد نياز روستا در حدود امکانات.
ز – کمکرساني وامداد در مواقع بحراني و اضطراري مانند جنگ و وقوع حوادث غيرمترقبه و نيز کمک به مستمندان و خانوادههاي بيسرپرست با استفاده از خودياريهاي محلي.
ح – تلاش براي رفع اختلافات افراد و محلات و حکميت ميان آنها.
ط – ايجاد زمينه مناسب جهت اجراي مقررات بهداشتي و حفظ نظافت و تأمين بهداشت محيط.
ي – همکاري با نيروهاي انتظامي جهت برقراري امنيت و نظم عمومي.
ک – ايجاد زمينه مناسب و جلب مشارکت عمومي در جهت اجراي فعاليتهاي توليدي وزارتخانهها و سازمانهاي دولتي.
ل – جلب مشارکت و همکاري عمومي در انجام امور فرهنگي و ديني.
م – انتخاب فردي ذيصلاح به سمت دهيار براي مدت چهارسال براساس آييننامه مربوط و معرفي به بخشدار جهت صدور حکم.
تبصره- عزل دهيار با رأي اکثريت اعضاي شوراي اسلامي روستا که براساس آييننامه مربوط انجام ميشود و به بخشدار جهت صدور حکم عزل اعلام ميگردد.